LOST
نوشته شده: اوت 24, 2009 دستهبندی شده در: Uncategorized, چرند و پرند دیدگاهی بگذارید »پس از مدتها، ، دوباره دیدن لاست دست داد. ماجرای پیچیده و نمادپردازی های آن مسحور کننده است. برای من که سالهاست پیگیر مطالب مربوط به فیلمنامه نویسی ام، چنین پیرنگ غنی و ساختار درهم تنیده شخصیت-ماجرا ها به شدت قابل توجه است.
ماجرایی که با تعلیقی کافکایی آغاز می شود و هر چه که پیش می رود، گره های آن کورتر شده و بر ابهامات افزوده می شود. برای بسیاری از اتفاقات و رویدادها توضیح و توجیه منطقی قابل دستیابی نیست. شاید اصلی ترین شخصیت سریال همان جزیره باشد. محیطی که در آن منطق دنیایی عادی و معمولی ما به چالش جدی کشیده می شود و مجبوریم معادلات و مناسبات منطقی را که سابقاً بدیهی می انگاشتیم، از نو مورد شک و پرسش قرار دهیم.
شاید تنها چیزی که در این داستان قطعیت دارد این است که این آدمها بی حکمت و جهت در اینجا گرفتار نیامده اند و در این برزخ عجیب، هرکدام بار گذشته و «کارمایی» پرمایه را به دوش می کشند وحال، هر کس در اینجا با آنچه که در طول سالیان اندوخته مواجه می شود.
باید منتظر ماند و گره گشایی نهایی را دید. البته اگر واقعاً وجود داشته باشد. کسی چه می داند که این کلاف سر در گم در نهایت گشوده می شود یا نه؟
مگر کلاف زندگی اصلاً گشودنی است؟
عجب حکایتی است!
نوشته شده: ژوئیه 27, 2009 دستهبندی شده در: Uncategorized دیدگاهی بگذارید »می نویسم به زور ف.ی.ل.ت.ر ش.ک.ن!
جدال مردان خاکستری
نوشته شده: ژوئن 7, 2009 دستهبندی شده در: Uncategorized 3 دیدگاه »

شاید در تاریخ انتخاباتی جمهوری اسلامی، مناظره های صورت گرفته اخیر بی سابقه باشد. بدیهی است که منظورم مناظراتی است که محمود احمدی نژاد یکی از طرفین آن باشد. جدال نفس گیر دیشب او با شیخ نیز از این زمره است. اتهاماتی رد و بدل شد و آمارهایی ارائه و نفی شد و …
نتیجه ای که شاید خیلی ها بدان رسیده باشد این است که در دو سوی مناظره خطاکار بوده و بری از اشتباه نبوده و نیستند. آیا این نکته راز حقیقت انسانی نیست؟ آیا در جامعه کنونی ایران که دورغ به یکی از ابزارهای پیش برد مقاصد تبدیل شده گره گشای معجزه آسای بسیار از مسائل خرد و کلان زندگی ماست، درک این حقیقت که همگی در فضایی ناسالم تنفس می کنیم دور از انتظار است؟!
غرضم به هیچ روی تنها دولتمردان-اعم از هاشمی، احمدی نژاد، کروبی، موسوی یا رضایی و …- نیست. چرا که دولت ثمره و خلاصه جامعه است. غرضم همه حدوداً هفتاد میلیون ایرانی است که در مملکت گربه ای شکل و گل و بلبل ایران زندگی می کنیم.
هیچ جای انکار ندارد که با وجود تمامی محاسنی که برای ایرانی جماعت می شمارند، همه و خود می دانیم که کمتر کسی از ما را می توان یافت که روده راستی به شکم داشته باشد. پس چه جای تعجب است که یکی از فیلم هاله نور بگوید و دیگری تکذیبش کند؟ یکی آمار ارائه دهد و آن دیگی مخدوشش خواند؟ یکی از 300میلیارد شهرداری بپرسد و یکی از 300 میلیون شهرام جزایری؟
من یکی قبل از همه خود را و نفس خودم را ملامت می کنم برای انبوه دروغ هایی که در طول زندگی ام گفته و می گویم. آنچه دیشب دیدم بازتابی بود از آن چه هر روز در میان کوی و برزن ما مردم رخ می دهد، فقط در آینه جام جهان نمای جم، و در جعبه جادویی که دیگر به امید معجزه ای بدان چشم دوخته ایم.
شخصاً دلم برای کروبی سوخت. هر چند که در انتخابات قبلی به او رای نداده و این بار هم نمی دهم. اما دوستش دارم که یک «لر» بی شیله پیله واقعی است. اما وقتی که در برابر احمدی نژاد آگاه به ظرایف جدل رو در رو افتد، چه می تواند کرد؟
آری، کروبی نیز خال از اشتباه نبوده و نیست. همانگونه که احمدی نژاد و نیز دیگران. مگر خود ما همگی پاک و معصومیم؟ همه ما انسان هایی با ضعف ها و قوت ها پیروزی ها و شکست ها و اشتباهات و .. هستیم. انسان هایی خاکستری
و این انتخابات هم چنان که جز آن انتظار نمی رود، جدال مردان خاکستری است.
کوتیشن!
نوشته شده: مارس 16, 2009 دستهبندی شده در: Uncategorized | Tags: ری بردبری ۱ دیدگاه »فلسفه من در دو اصل کلی خلاصه میشود: اولی این است که میگویم «به جهنم!» و دومی این که «کارت را انجام بده».
ری بردبری
بر باد رفته
نوشته شده: فوریه 8, 2009 دستهبندی شده در: Uncategorized دیدگاهی بگذارید »باز هم یک هفته در خارگ و دوری از اینترنت و … . البته آنجا هم اینترنت هست، اما نه برای من و حتی برای چک کردن ایمیل باید کلی سر و کله می زدم. سرعت هم بسیار کند بود و جالب اینکه وردپرس را باز نمی کرد. والله اعلم
*
یک هفته ای که نبودم گویا کلی برف و باران بوده و من بی خبر. ناسلامتی داشتم از هوای بهاری و مدیترانه ای این فصل خلیج لذت می بردم.
در این رفت و آمدها آدم تاریخ را گم می کند. حس می کنم که سالها تهران نبوده ام. در فرودگاه برای لحظه ای از ریتم پرشتاب زندگی تهران شوکه شدم، بس که عادت کرده بودم به ریتم ملایم زندگی در جزیره ای کوچک، و با آدم هایی همیشگی و با اخباری محدود…
*
آن گوشی که در پست های قبلی در مرود سرقتش نوشته بودم پیدا شد! دزد زرنگ به مغازه ای رفته و در ازای سی هزار تومان ناقابل، گرو اش گذاشته بود. بعد از چند روز نیامدن، طرف شک می کند و با یکی از شماره ها تماس می گیرد و …
باد برده را باد می آورد!
*
حیف شد که برفی آمد و لی من ندیدمش. ولی چه باک! ، دانه برفی دارم!

