آنک خروس می خواند
نوشته شده: آوریل 11, 2011 دستهبندی شده در: شعر | Tags: آوینی دیدگاهی بگذارید »در رثای سید شهیدان اهل قلم:
آنک خروس می خواند
بر فراز پرچینی مشئوم از ابرهای سیاه دل
و عابران را در مسیرهای ناهموار میان سنگلاخ، هراس در دل می افکند
ساعت ها خفته اند
ساعت ها خفته اند و درای هیچ زنگی یا طنین ناقوسی،
زمان را به پاسداری بر نمی خیزد
مهتاب را بنگر!
آویخته از شاخی خشک، و در هزاهز بادهای مخالف، چون به دار کشیده ای بر خویش می لرزد
به فانوسی مانند است که او را روغن به انتها رسیده، در آستانه مردن است.
نه! مهتاب نیست آن که به چشم ها می نماید و در حدقه ها می درخشد.
نیک بنگر!
کورسوی چراغ گورکنان است که تابوتی در قفایشان پای بر خاک می کشد و نادلخوش راه می برد
ساعت ها مرده اند
ساعت ها مرده اند و قمری نیست تا زمان را به گاهشماری برخیزد
افلاک در مغاکی دودناک و سیاه، چهره پنهان کرده اند و جبه های بویناک و متعفن بر سر، چون ملکان عذاب پوشیده راه می روند و ناپیدا
چه ساعتی است اکنون؟!
چه گاه شومی است این پگاه مرده متولد گشته!
به راستی پگاه است آیا؟
یا که شب هنوز بر اریکه جلوس کرده و مغزهای آدمیان را در طبق های زرین به ضیافت ماران خفته بر مناکبش برند؟
ابلیس گریخته است
ابلیس نیز تاب شومی این گاه را ندارد و در درکات دوزخ در کنج جانپناهی خزیده است
به راستی شب است آیا؟!
چنین سیاهی و چنان تیرگی را کسی به شب منسوب نتوان نمود…


