چگونه یک دست فروش ، آرماگدون را کلید زد
نوشته شده: فوریه 10, 2011 دستهبندی شده در: جهان, سیاست | Tags: مصر, هژمونی, آمریکا, آرماگدون, ایران, اسلام گرایی دیدگاهی بگذارید »خودسوزی محمد البوعزیزی، جوان تونسی جرقه ای بود برای انفجار انبار باروت خشم مردمان خاورمیانه و عمدتاً عرب که در خلال چند دهه انباشته و متراکم شده بود. شعله های این خودسوزی فقط دامان بن علی را نگرفت و خیلی زود در سرسرای فرعون امروز مصر نیز نعره های «ارحل یا مبارک» طنین انداز شد.
مصر، این ابوالهول خفته بر ترعه سوئز- که نفت غرب را از خود عبور می دهد- این همسایه دیوار به دیوار خط مقدم نبرد فلسطین و اسرائیل، و این درگاه اتصال اروپا، آفریقا و آسیا، با وسعتی فراوان و جمعیتی مستعد و جوان، اما بلااستفاده، دارد آن طعام فاسدی را که سال ها به خوردش داده اند روی سر غرب و شاید دنیا قی می کند.
غربی ها با نگرانی اوضاع مصر را رصد می کنند. حتی تونی بلر هم در فاصله تنفس جلسه دادگاه حقیقت یاب جنگ عراق، فرصت را غنیمت می شمرد تا لزوم «مدیریت» حوادث مصر را گوشزد کند. وی به خوبی می داند این جنگی بر سر همه یا هیچ است. درست است که جنوب سودان به نفع غرب تجزیه شده است، اما از دست دادن مطمئن ترین متحد در خاورمیانه، این شیرینی را تلخ خواهد کرد. همه می دانند اوضاع به نقطه بی بازگشت رسیده است. حتی تامس فریدمن دهشتبار ترین تحلیل حوادث اخیر را در این جمله می داند: «اوضاع مثل قبل نخواهد بود+».
جریان بیداری اسلامی می داند پیروزی در مصر تکمیل دومینوی پیروزی انقلاب سی و دو سال پیش ایران است و برای همیشه نقشه دنیا را تغییر خواهد داد. غرب هم به خوبی می داند از دست دادن مصر از دست دادن جهان است. این چنین است که همه نفس ها در سینه ها حبس شده و سیاست مداران با بیم و امید چشم به میدان التحریر دوخته اند.آیا در سالگرد انقلاب 57، اوباما نیز چون همتای دموکراتش کارتر، اصلی ترین پایگاه خود را از دست خواهد داد؟
به گمان من، اگر غرب در کنترل و مدیریت تغییرات سیاسی در مصر توفیقی نیابد، ناچار به مداخله خشن نظامی خواهد بود تا از اتصال جریان اسلام گرای مصر به غزه و فلسطین ممانعت کرده و امنیت لرزان اسرائیل را تقویت کند. این تهاجم ممکن است به بهانه حراست از کانال سوئز صورت گیرد و سبب افزایش خشم و التهاب در منطقه خواهد شد و اصطکاکات سیاسی میان جبهه مقاومت (متشکل از ایران، حزب الله لبنان، سوریه و برخی گروه های عراقی) با نظام سلطه شکلی نظامی به خود خواهد گرفت، کابوسی که هم غرب و هم ایران سالهاست که از آن دوری می کنند.
آمریکا می داند تبعات درگیری نظامی با ایران تنها محدود چند صد یا چند هزار کشته نخواهد بود و شکست در این بازی به قیمت افول کامل هژمونی آمریکایی است، از این جاست که هنوز ریسک چنین قماری را به جان نخریده و بنا ندارد تا رسیدن به آمادگی کامل، در راه گام بردارد. اما تحولات شاخ آفریقا همه معادلات قبلی را به هم ریخته و ای بسا چاره ای برای آغاز زودهنگام آن حمله تاریخی به مرزهای اسلامی نباشد. تعلل های مبارک در اثر فشار اسرائیل نیز جز زمان خریدن هیچ هدفی ندارد. اما زمان خریدن برای چه؟ برای آماده شدن برای یک اتفاق بزرگ، و آیا آن اتفاق بزرگ نمی تواند همان آرماگدون باشد؟ فراموش نکنیم که حتی هالیوود هم نوید داده سال 2012 سال سرنوشت است. به شرطی که مبارک بتواند تا چند ماه دیگر برای اجرای سناریو تاب بیاورد.
از طرف دیگر جریان مقاومت هم می داند که یا نباید علیه مبارک به میدان می آمد و یا حال که آمده، نباید از وسط راه برگردد. زیرا در صورت استقرار مجدد مبارک یا رژیمش، هیچ چاره ای جز قلع و قمع خونین مخالفان نخواهد داشت و فضای خفقان آور امنیتی بسیار تنگ تر خواهد شد و حتی ممکن است ائتلافی از نیروهای ناتو و اسرائیل، علناً در خیابان های قاهره، مخالفان را به نفع رژیم مبارک سرکوب کنند.
اگر اوضاع به این سمت حرکت کرد، یادتان باشد این جوان بود که ماشه آرماگدون را کشید:
یا موسی مسیح
نوشته شده: سپتامبر 1, 2009 دستهبندی شده در: جهان | Tags: امام موسی صدر دیدگاهی بگذارید »یازده هزار و سيصد و بيست و دو روز گذشت که ندیده ایم تورا

ایران، روح یک جهان بی روح
نوشته شده: فوریه 9, 2009 دستهبندی شده در: اندیشه, جهان, سیاست ۱ دیدگاه »
امروز در آستانه سی سالگی انقلاب 57 هستیم. « فیدل کاسترو» را که می شناسید و می دانید اهل باج دادن و پاچه خاری نیست، و گرنه بیش از نیم قرن و در زیر گوش ایالات متحده رجز خوانی نمی کرد. اما در بازدیدی که چند سال پیش و در زمان دولت خاتمی از ایران داشت، انقلاب اسلامی ایران را بزرگترین اتفاق قرن بیستم نامید.
این تعبیر از انسانی چون کاسترو بسیار جای تامل دارد. فردی که دهه های عمرش را صرف گسترش سوسیالیزم و مبارزه با امپریالیزم و تحولات جهانی را برای مدت زمانی طولانی رصد کرده است. هم اوست که در بحبوحه جنگ سرد، دو ابرقدرت را تا پای منازعه هسته ای کشانید و اوست که طعم تلخ سیاست های تحریمی ایالات متحده و نیز خیانت ها و پیمان شکنی های رژیم شوروی را در خاطر دارد.
او سرد و گرم کشیده روزگار قرن بیستم است. قرن ایدئولوژی های جهان شمول، اعم از مارکسیزم، فاشیزم، لیبرالیزم و …
او چریک پیر خسته ای است که پس از کشته شدن یار دیرینش-چه گوارا- سلاح از کف ننهاد و هیچگاه از حرکت نایستاد.
با اینکه شخصاً به او علاقمندم، اما در این نوشته نمی خواهم از علایق شخصی ام به فیدل نکته ای بگویم. چه او را دوست بدارم و یا نه، و چه او را یک انقلابی تمام عیار بدانیم یا دیکتاتوری با عمری دراز، نمی توان او را نادیده گرفت. او از جمله آخرین مردان ایستاده قرن بیستم در دنیای غرب است.
لذا تعبیرش در باره انقلاب ایران، آن هم در واپسین سالهای زمامداری اش و به خصوص پس از فروپاشی اردوگاه شوروی، مهم و غیر قابل قیاس با چرندیات کلیشه ای و تبلیغاتی است.
چرایی این تعبیر چیست؟
به گمان من، انقلاب ایران اولین گامی بود که فضای دنیای دو-قطبی را شکست و معادلات جهانی را وارونه ساخت. حتی حرکت هایی نظیر جنبش عدم تعهد نیز نتوانسته بود دنیای آن روز را از دوقطبی بلوک شرق-بلوک غرب یا ناتو-ورشو یا لیبرالیزم-کمونیزم خارج سازد. هر حرکتی که در این فضا اتفاق می افتاد، چون خود در گفتمان مدرنیته و دنیای غرب شکل گرفته بود، لاجرم در همان چهارچوب مانده و به همان رنگ در می آمد، خواه تفکری به غایت چپ یا راست و محافظه کار باشد. شاید به همین دلیل است که هم آمریکا و هم شوروی و اقمارشان، با پدیده انقلاب چون کفر مسلم روبرو شدند و صدایی خارج از دو صدایی قبلی و نظمی خارج از نظامی دو-وجهی پیشین را بر نتابیدند.
«انفجار نور»، انفجار معنویت در دنیایی مذهب زدایی شده و استریل از نظر ماوراء بود. یک رهبر دینی برجسته در قالب یک انقلابی تمام عیار و نیز سیاستمداری آگاه و مدیری کاردان، گام به گام، یکی از قویترین رژیم های حکومتی را تنها با تکیه بر امواج توده های بسیج شده مردم، برانداخت و در یکی از حساس ترین مناطق دنیا، حکومتی را بدون وابستگی به افکار چپ یا راست، بنا نهاد. چنان که «میشل فوکو» سراسیمه خود را به تظاهرات مردمی در ایران رسانده و «ایران، روح یک جهان بی روح» را به عنوان ما حصل این بازدیدها چاپ می کند. عنوانی بس شگفت که حتی به جنبش دانشجویی 1967 فرانسه و یا انقلاب الجزایر اطلاق نکرد.
سی سال است که این مدل حکومتی مبتنی بر مذهب، به حیات خود ادامه داده است. سخن از کاستی ها و ضعف های فراوان جمهوری اسلامی نیست. همچنین کسی منکر مشکلات معیشتی و نیز نابسامانی های ریز و درشت جامعه ایران نیز نخواهد بود. اما با همه این احوال، پایدار ماندن نظامی که طولانی ترین جنگ قرن بیستم بر او تحمیل شده، در شدیدترین شرایط اقتصادی از سوی شرق و غرب تحریم شده، با انواع خیانت ها و کودتا ها و توطئه های داخلی و خارجی دست به گریبان بوده و نیز میراث دار دویست سال سلطه شوم بیگانه بر تمامی شئون کشور گشته، برای دوست و دشمن تحسین برانگیز است.
سی سال برای آغاز تمدنی جدید در دنیا بسیار کوتاه است. به یاد بیاوریم که ایالات آمریکایی پس از اتحاد و اعلام استقلال از امپراتوری بریتانیا، سالها با مشکلات دست و پنجه نرم کردند و پس از دویست سال و آن هم به برکت مصون ماندن از جنگ خانمان سوز دوم که اروپا را به کلی ویران کرد، توانستند به عنوان ابرقدرت ظاهر شوند و در تمام این مدت هیچ معارض داخلی و خارجی مهمی هم نداشتند.
به یاد بیاوریم که سی سال برای بنیان نهادن کشوری از نو بنا شده، مستقل و قدرتمند ، کافی نیست و امپراتوری ها و ملت هایی که در تاریخ جریان ساز شده اند، عموماً بیش از این ها به زمان محتاج بوده اند.
گو اینکه در همین امروز نیز وضعیت جامعه ایران با گذشته اش قابل قیاس نیست. سرانه بهداشت و درمان و نیز آموزش، تولید ناخالص ملی، چاپ و انتشارات، رسانه ها، سینما، عرصه علم و فناوری و … با همه کم و کاستی های ریز و درشت بهبود، چشمگیری داشته است.
در عرصه جهانی آخرین موضع گیری آمریکا پس از سی سال آزمودن انواع سیاست های خصمانه، رضایت به «مذاکره بدون پیش شرط» است. نکته ای که سبب وحشت دولت های عربی همسایه (که همیشه در رویای غلبه بر ایران اند تا خاطره شکست از اسرائیل را فراموش کنند) و کشورهای اروپایی (که می خواهند با نقش آفرینی در موضوع ایران استقلال خود را از آمریکا علنی کنند) و اسرائیل (که می ترسد در معامله ایران و آمریکا قربانی شود).
وقتی در جنگ ژوئیه 2006، و نیز در جریان تبادل اسرای لبنانی با اجساد سربازان اسرائیلی، مقامات حزب الله لبنان با ریش و بدون کراوات (تیپ رسمی مسئولان جمهوری اسلامی) پیروزمندانه در رسانه ها ظاهر می شوند، نشانه ای است از غلبه و توسعه گفتمان جمهوری اسلامی ایران. به آن اضافه کنید قیافه مسئولان پیروز حماس را ، که بسیار شبیه کادرهای حزب الله و در حقیقت پیروی از مد و مدل یک دولتمرد ایرانی است.
انقلاب اسلامی ، امروزه حقیقتی غیر قابل انکار است. بسیاری از کشورهای مسلمان و حتی غیر مسلمان از ایران به عنوان مدلی موفق از یک نظام مستقل و مذهبی یاد می کنند. تا جایی که گروهی از روحانیان بودایی در سریلانکا پس از فتح قاطع کرسی های پارلمان، در برابر سوال چرایی ادغام دین و سیاست، از ایران مثال می زنند و جالب آن جاست که در اولین قدم برای تحکیم استقلال ملی شان سخن از ممنوعیت رسانه های غربی و محدود کردن حضور کمپانی های آمریکایی می گویند!
انقلاب اسلامی را نمی توان محو کرد. روی سخنم با هم نسلان خودم است که از نظام ایران گله حق و ناحق فراوانی دارند. گزینه تغییر یا مبارزه با رژیم یا انکار انقلاب، صرف نظر از غیر ممکن بودن، اصولاً به صلاح هیچ کس نیست. اگر به رنگ در و دیوار خانه ای اعتراض داریم، چاره در آن نیست که خانه را از پای بست ویران کرد،آن هم حان و مان خود را؛ بلکه می توان با اندکی خرد و تامل، به پیشرفت های دلخواه رسید. به گمان من بهتر است به جای ایستادن در مسیر انقلاب که حاصلی جز کند شدن روند پیشرفت و عقب ماندگی روز افزون ایران ندارد، با این جریان بی بدیل و شگفت همراه شد و قدم به قدم و به کمک هم نقایصش را بر طرف نمود. نسل امروز ایران سرشار از انرژی و توان بالقوه و بالفعل است که در صورت همدلی و هماهنگی، می تواند گام های بسیار بزرگی بردارد.
بیراه نیست که موسسه مطالعات استراتژیک لندن (که در تخصصش هیچ حرفی نیست) ایران را جزو ده کشور رده اول دنیا در بیست سال آینده از لحاظ تاثیرگذاری می داند (و جالب آنکه کشور انگلستان خود در این لیست نبوده و در زمره کشورهای رده دوم طبقه بندی شده است). باید کوشید و می دانم که می توان پیروز بود.
سی سالگی بزرگ ترین رویداد قرن بیستم را با امید به غلبه بر تمامی مشکلات ملت مان گرامی می دارم.
Post-Gaza era
نوشته شده: ژانویه 25, 2009 دستهبندی شده در: اندیشه, جهان, سیاست | Tags: قرون وسطی, گفتگو, آرماگدون, آزادی, آشوویتس, انگیزیسیون, حقوق بشر, دموکراسی, عصر روشنگری, غزه ۱ دیدگاه »چندین سال پیش یک حرامزاده ای درآمده و گفته که: «مگر می توان پس از آشوویتس هم شعر سرود؟»
در جوابش باید گفت: «به! کجایش را دیده ای؟! بنی بشر خیلی پفیوزتر و پرروتر از این حرفهاست! برو پدرجان! برو با خیال راحت در وصف چشم خمار و طاق ابرو و می بیغش و … شعر بگو و حالش را ببر »
اما از خود می پرسم آیا پس از غزه می توان از دموکراسی و حقوق بشر سخن گفت؟
این 22 روز در چند قرن پیش و در گیر و دار تاختن مغول یا حمله تیمور یا هجوم قوم هون که رخ نداده، درست در همین قرن بیست و یکم، در قرن رسانه های انبوه، در قرن حاکمیت سازمان های بین المللی (که مدعی اند دوران ملت-دولت سپری شده)، در قرن دادگاه های بین المللی، در قرن راه پیمایی برای حقوق زنان، در قرن مبارزه با کار اجباری کودکان و … رخ داده است.
غزه نشان داد که آزادی یا حقوق بشر امری اعتباری و جعلی است و هر زمان که منافع ایجاب کند، می توان آنها را به کناری نهاد. دموکراسی دیگر آن غایت قصوای بشر و آن بالاترین ارزش انسان که روزی برایش یقه درانده می شد، نیست و هر کجا که منافع ایجاب کند و خروجی برآمده از صندوق ها نامطلوب باشد، می توان بر دموکراسی چشم بست.
در چنین احوالی دو راه بیشتر باقی نخواهد ماند:
1-از روی خوشبینی باز هم معتقد به دموکراسی و آزادی و حقوق بشر و لیبرالیزم باشیم، اما نه از نوع غربی اش یا از زبان حاکمان غرب، بلکه در در روستاهای هند، شهرهای چین، صحاری خاورمیانه، چمنزارهای آفریقا یا جنگل های آمازون، خلاصه هر جایی غیر از غرب (سیاسی) به جستجو برای منادیانی برای این مفاهیم دست زنیم.
2-این مفاهیم را از بیخ و بن دروغ بزرگ آدم غربی بدانیم و ندهیم گردنمان را با پنبه حرفهایش بریده شود.
غزه و حوادث قبل و بعد از آن نقطه عطفی بود بر ارتجاع و بازگشت احمقانه و عجیب دنیای غرب مدرن به گفتمان قرون وسطا، و نادیده گرفتن دستاوردهای عصر روشنگری. غرب و پایگاه منطقه ای اش-اسرائیل- در یک انگیزیسیون جمعی علیه مردم غزه تلاش کردند که یک شستشوی مغزی وسیع را علیه یک و نیم میلیون فرد محبوس در زاغه-گتو-زندان غزه اجرا نمایند.
متاسفانه قلم ها در حال نبدیل به مسلسل اند. ما به پایان عصر گفت گوی منطقی و مودبانه نزدیک می شویم و دیر یا زود آن چه که خواهیم شنید به نعره گوریل های وحشی در حال نزاع ماننده خواهد شد و جای جالب و کمی هم دردناک قضیه آن است که این پرخاشگری از سوی غرب آغاز می شود.
چه کشیش های انجیلی و چه خاخام های صهیونیست و چه متفکران سکولار غربی، متفق القول بر مهیا شدن برای آرماگدون و آپوکالیپس ضرب گرفته و بیت الغزلشان جنگ های صلیبی و برخورد تمدن هاست.
در مقابل، باید از دو جنبه به مقابله پرداخت:
*-به دنبال ائتلافی از عقلای قوم و افراد تاثیر گذار و منصف بود تا سیاستمداران خیره سر آرام کنند و به دنبال مفری برای جلوگیری از برخوردهای خانمان برانداز باشند (که خودم در موفقیت این نکته تردید دارم)
*-تا حد امکان از هر لحاظ (سیاسی، نظامی، اقتصادی، فرهنگی و …) قدرتمند شد تا در فردا روی که شمشیها از رو بسته شد، لااقل بتوان از خود دفاع کرد.
هر اندیشمندی که اندک صداقتی داشته باشد، امروز با تاثر سر تکان داده و از خود می پرسد:
آیا پس از غزه می توان سخن گفت؟
ORIENTOPHOBIA-I
نوشته شده: ژانویه 15, 2009 دستهبندی شده در: موسیقی, اندیشه, جهان | Tags: هانتیگتون, کلیسا, ادوارد سعید, جنگ های صلیبی, شرق شناسی, غرب 2 دیدگاه »نمی دانم اول ما سراغ آنها رفتیم یا آنها سراغ ما. رابطه شرق و غرب را می گویم. علی الظاهر از آن موقعی که جاده ابریشم بوده، از غرب دور به شرق دور می رفتند و می آمدند.
سپس موجودیتی به اسم تمدن اسلامی شکل می گیرد که غرب مسیحی نمی تواند تحملش کند. حال این عدم تحمل ناشی از توسعه طلبی گاه و بیگاه ترکان عثمانی است که به سمت غرب اندک اندک گام بر می دارند یا مشکلات داخلی اروپا نظیر جمعیت زیاد و فئودال های ماجراجو و … ، خود مطلبی دیگر است.
نهایت آن که پس از شکست در جنگ های صلیبی، غرب وقتی از پیروزی نظامی (ولو برای مدتی) ناامید شد، برای پیدا کردن راهی برای رسیدن به ابریشم چین و ادویه هند و … به دریا روی آورد تا بدون گذر از ممالک تحت حاکمیت مسلمانان، از شرق دور سر درآورد.
این است که پادشاهان و امپراتوران اروپایی حامی دریانوردان ماجراجویی نظیر کریستف کلمب و ماژلان می شوند تا با دور زدن شرق نزدیک به آن سوی نیمکره به شرق دور برسند.
شرق برای یک غربی همیشه تناقضی از حیرت و نفرت بوده است. از این روست که آن پاپ مفتی جنگ های صلیبی در خطابه اش برای تهییج توده های گرسنه و تو سری خورده اروپای قرون وسطی، به آنها نوید گنج های اورشلیم را می دهد: سرزمینی که ساکنانش در خانه هایی با سقف های طلا زندگی می کنند و نیز این ساکنان کفار مسلمان محسوب شده و باید قتل عام شوند.
غرب، حتی غرب مدرن هیچ گاه نتوانست خود را از اسطوره شرق برهاند. شرقی ها همیشه «دیگرانی» هستند که باید آنها را «کشف» کرد، «شناخت»، در موزه ها «نمایش» داد، و اگر خطرناک بودند، «خنثی» نمود.
در این نگاه کلی به شرق که «ادوارد سعید» خدابیامرز به طرزی زیبا و حیرت آور در اثر سترگش «شرق شناسی» نشان داده و واکاوی نموده، اسلام نیز به عنوان بخشی از کلیت شرق مورد بررسی دقیق تر و برجسته تر است.
هر چه نباشد ، دعوای اصلی با ظهور اسلام شروع شد که در گیر و دار داد و ستد ادویه و نمک و طاقه های ابریشم و جواهرات و … سخن از ملکوت می گفت. این نکته بر آبای کلیسا سخت گران آمده بود. از دید آنها ملکوت ، ملک انحصاری عیسی مسیح بود که حالا برای کاردینال ها و کلیساهایشان به ارث نهاده. از دید اینان شرق می بایست همان ابریشم اش را ببافد که از آن لباس های لطیف برای معاشقه های شبانه دوخته شود. ادویه اش را تولید کند که اسافل اعضا را در شب های سرد و نمور اروپا برای همخواب.گی مدد رساند. شرق را چه به ادعا در باب راه های ملکوت و آسمان؟!
این است که در اروپا نوعی شرق هراسی و اسلام هراسی وجود دارد که سابقه اش به همان زمانی بر می گردد که مادران مسیحی برای ترسانیدن کودکانشان از نام «صلاح الدین ایوبی» به عنوان لولو استفاده می کردند.
قضیه به یک سوء تفاهم تاریخی هم محدود نمی شود. چرا که در قرن بیست و یکم و در هیاهوی شعارهای گل و بلبلی برای صلح و مدارا و …، هانتینگتونی پدید می آید که می گوید در نبرد تمدن ها، این تمدن اسلامی است که نهایتاً می تواند سد راه غرب شود و تمدن های بودایی و هندو و اسلاو و… همگی فاقد آن توش و توان برای به چالش کشیدن غرب اند. پس باید گستره اسلام را بررسی و کنترل نمود.
بیراه نیست که بسامد نزاع ها و در گیری ها در سرزمین های اسلامی زیاد است. تا جایی که حضرت هانتیگتون (خلده الله فی النار) به این سرزمین ها لقب «سرحدات خونین» می دهد. پدرنیامرزیده یک بار هم در نیامد بگوید که همیشه یک پای این درگیری ها، حال مستقیم یا غیر مستقیم، کشور های غربی بوده اند. وگرنه جدال شیعه و سنی قبل از آنکه سفرای اروپایی در بلاد مسلمین پا گشا شوند، لا اقل فراموش ده بود و یا مسلمان و هندو برای قرن ها در هند در بالاترین درجه تسامح و مدارا و احترام زندگی می کردند.
این بمان تا بعد…



