خباثت تحمل ناپذیر زمان
نوشته شده: ژوئن 6, 2011 دستهبندی شده در: چرند و پرند | Tags: زمان دیدگاهی بگذارید »خیلی عجیب است که یادم نمی آید اولین بار چه کسی و چه زمانی مرا «آقا» خطاب کرد. شاید برای خیلی ها عجیب نباشد، اما برای منی که مدتها عادت کرده بودم «آقا پسر» خطاب شوم، تا مدتها این نوع خواندن غریب می نمود. حتی در کرمانشاه که بودیم و پسرهای تخس اش کم تر از همتایان تهرانی شان مبادی الفاظ مودبانه بودند، «پسره» خطاب می شدم که برای همه به کار می رفت و بی ادبانه هم محسوب نمی شد.
تصویری که آدمیزاد از خودش دارد، و به تبع تصوری که از سن درونی خویش دارد، ممکن است الزاماً مطابق مشخصات سجلی اش یا سن مورد تصور دیگران نباشد. این عدم انطباق برای من تا حدودی مشکل زا بود. چرا که بنا به تصور خودم، سنم کمتر از آنی بود که مردم می پنداشتند و لذا گاه حرکاتی از من سر می زد که بر طبق معیار عامه، «مطابق سن و سال» ام نبود.
غرق شدن در دنیای درون، همیشه مرا از دنیای بیرون غافل کرده بود (و شاید کرده است) و هیچ وقت مطابق زمان یا زمانه رفتار نکرده ام. درست در زمانی که هم سن و سال هایم تیپ می زدند و مطابق مد روز زلف می آراسته و لباس می پوشیده و به دخترها چراغ می زدند، سر و وضعم خیلی با کارگرهای افغانی-که در کوچه مان در یکی از خانه های در حال ساخت بودند-توفیری نداشت (قشنگ یادم هست که یکی شان یک روز بی مقدمه جلو آمد و کلی با من احوالپرسی کرد!). خوب یا بد، من با خودم به این نتیجه رسیده بودم که هنوز سن ام برای این قبیل ماجراها کم است. البته فکر نمی کنم اگر خود را در سنی مناسب برای دون ژوان بازی هم می دانستم، باز در نتیجه ماجرا توفیری می کرد. بی سر و زبانی و پرت بودن از مرحله، به علاوه بی ریختی و بی عرضگی مفرط در این عرصه، باعث شده بود که اصولاً دور این کارها را خط بکشم و یا مطابق آن تصویر ذهنی از سن و سال خویش، خود را برای این کارها کم بچه تر فرض کنم.
نتیجه آنکه وقتی در تاکسی یا هرجای دیگر، از سوی دختران جوان «آقا» خطاب می شدم، ناخودآگاه جا می خوردم و گاهی شک می کردم که طرف با من است یا با کس دیگری!
گاهی هم احساس می کردم دستم انداخته اند. اما کم کم عادت کردم. اصولاً مکر زندگی در همین است که تغییرات بنیان کن را خرد خرد به خورد آدم می دهد وقتی به خود می آیی می بینی که ای دل غافل! چه کلاه گشادی سرت رفته، آن هم در روز روشن و درست جلوی روی خودت.
البته من هم بیکار ننشسته ام. هر از گاهی نگاهی می اندازم به گذشته، که کی و کجا بوده ام و اکنون کی ام و کجایم. آدمیزاد نباید گذشته اش را فراموش کند. خوب خیلی ها این کار را می کنند و خیلی ها هم نمی کنند. اما من یک کار دیگر هم بیش از خیلی ها انجام می دهم و آن اینکه به تصورات و تصویرهای گذشته خودم از خودم هم دقت می کنم. مثلاً دقیق یادم هست که در کودکی کلی کنجکاو بودم و عطش دانستن داشتم برای مسائل علمی و جدی. با خودم هم قرار گذاشته بودم از گیاه شناسی و جانورشناسی و زمین شناسی تا ستاره شناسی و صحبت کردن به چند زبان زنده و مرده دنیا بگیر تا تسلط بر مخفی ترین فنون کهن رزمی-که در دره های دورافتاده چین و ماچین توسط اساتید در حال انقراض و دایناسورگونه تدریس می شود- و خلاصه خیلی رشته علمی و فنی و هنری دیگر صاحب نظر شوم.
فکر نکنم لازم باشد گوشزد کنم که در حال حاضر و با گذشت سالهایی نه چندان کم، پخی نشدم و آن همه علم و دانش و رشته پیشکش، یک مدرک نصفه نیمه را هم به زور گرفته ام. حالا این مطلب باعث می شود که فردا روز، زمانی که در موقعیتی خاص، شیطان به جلدم رفت که هوا برم دارد برای خودم کسی شده ام، بدانم که ای بابا! تازه یک صدم آنچه که باید به جا نیامده و آن همه غذا و اکسیژن و پارچه و … که صرف زندگانی من گردیده، به واقع حرام شده است.
اندکی شرف در من باشد، فردای قیامت قبل از هر سوال و جوابی، باید سرم را کج کنم و خودم راهم را بکشم صاف تا قعر جهنم، قبل از آنکه با پس گردنی ببرندم.
فقط یک سوال در من هست که تمنا برای این همه تبحر در این همه رشته و علم و فن از کجا در من پیدا شده؟ آیا بهتر نبود که از اول کره خر آمده و الاغ می رفتم؟ به جای وضعیت حالایم که کره آدم آمده و الاغ می روم و از الاغ بودن در رنجم و از این رنج کشیدن هم طرفی نخواهم بست؟
از من بپرسی اسرار هستی از این قماش است. نه اینکه مثلاً در فلان سیاره در فلان کهکشان حیات وجود دارد یا نه. اصلاً به فرض که وجود داشته باشد. مگر همین حیات زمینی چه گلی به سر خلقت زده که حیات فرازمینی بزند؟ مثلاً قرار است آدم مریخی ها دسته گل برایمان بفرستند یا ما برایشان کارت تبریک بدهیم؟ کاملاً مبرهن است که ما و موجودات فضایی-اگر وجود داشته باشند- در صورت مواجهه، با هم درگیر خواهیم شد و برای چهار وجب خاک سیاره دیگری، توی سر و کله هم خواهیم زد.
الان از من بپرسند که خوب، بعد از این همه ماجرا چه می خواهم، راست قضیه آن است که باید بگویم نمی دانم. الان خیلی دلم می خواهد، شاید خیلی بیشتر از قبل، که برای خودم یک نویسنده بودم. آن هم از نوع مرغوبش که خیلی غم نان نداشته باشد و بتواند فارغ البال اراجیفی به خورد خوانندگان دهد، و در یک جای دنج، و در میان کتابخانه شخصی اش برای کل دنیا دستورالعمل و بیانیه صادر کند. این طوری شاید کمی از غم و غصه هدر دادن هزینه و زمان گزافی که صرف زندگی اش شده رها شود و عالم خیال را به بند بکشد و بسته بندی اش کند لای کلمات و بدهد دست دیگران.
جای دردناک قضیه اینجاست که هیچ تضمینی نیست که این آرزو برخلاف صدها آرزوی قبلی، به نتیجه برسد.


