شایعات گرد و غبار، گرد و غبار شایعات

همه ما با دنیای واقعی، با نوعی جهت گیری مواجه می شویم. در حقیقت ما از قبل به نوعی انتخاب کرده ایم که چه چیزهایی از دنیای پیرامون برایمان مهم و کدام کم اهمیت ترند. کدام صحیح و کدام غلط اند. اگر از متن و حاشیه فلسفی و زبان شناسی و معرفت شناسی این قضیه بگذریم، مسائل سیاسی و تحلیل های وابسته به آن کاملاً از این جهت گیری های از قبل تعیین شده متاثرند.

          به عقیده بعضی متفکران، درست است که هیچگاه نمی توان از این پیش فرض ها و جهت گیری ها گریخت و به اپوخه پدیدارشناسانه ایده آل دست یافت، اما صرف آگاهی از وجود چنین پیش فرض هایی می تواند ما را به حقیقت نزدیک تر کرده یا حداقل فاصله ما با حقیقت را بنمایاند.

          این مقدمه را برای ورود به بحث اصلی لازم دانستم. فکر کنم حداقل در این روزها، همه مان پدیده گرد و غبار را تا عمق وجودمان (یا لااقل عمق ریه مان!) درک کرده ایم. گرد و غبار یا به اصطلاح دقیق تر، ریزگرد (Haze) میهمان ناخوانده و آزاردهنده ای است که چند سالی است هوای تنفسی بخش زیادی از کشور را تحت تاثیرات منفی قرار می دهد. هموطنان جنوبی و غربی خیلی قبل تر از ما با این پدیده دست به گریبان شده و نفس شان به شماره افتاده است. خود این قضیه که چرا ریزگرد تنها با رسیدن به پایتخت «معضل» قابل توجهی برای «رسانه» و «حوزه عمومی» می شود جای دقت دارد، چرا که قبل از آن، حتی زمانی که غلظت آن در استان های مرزی از مرز اضطرار هم فراتر رفته بود، رگ غیرت رسانه های سازنده حوزه عمومی و رسمی نجنبید.

          به هر روی، حالا در مترو و اوتوبوس و خیابان، پای صحبت خیلی ها که بنشینی، خصوصاً که طرف دانشگاه دیده هم باشد- و تو نیک می دانی دانشگاه رفتن در این مملکت مساوی است با حق اظهار نظر تخصصی در تمامی حوزه ها و مشکلات ومقولات علمی و اجتماعی و …- این نکته را می شنوی:

«سابق بر این کشورهای منطقه و در راس آنها ایران جمع می شدند و  هزینه پاشیدن موادی! بر روی بیابان ها را تامین و به دولت عراق ارائه می کردند. اما الان چند سالی است که دولت ایران از دادن این هزینه ها خودداری کرده و این طور با سلامت مردم بازی می کند».

          این نقل قول را از افراد مختلف و در زمان ها و مکان های مختلف شنیده ام، به طوری که –لااقل برای من- یقینی شده است که این باور بسیاری از ایرانیان به منشاء و علل پدیده ریزگرد است. این باور، ناشی از پیش فرض هایی خاص است و به نتایج خاص تری می رسد که عمده آن تاکید بر ناکارامدی دولتی و حتی قصور و تقصیر مشخص حکومت ایران در بروز آن است.

          حال به روایت کارشناسان علوم هواشناسی و محیط زیست توجه کنیم:

«پدیده ریزگرد یک پدیده هواشناسی است که ناشی از تعلیق مواد گوناگون و از جمله شن و خاک در هواست که گریبانگیر نقاط بسیاری در دنیا است. بیابان های چین و بسیاری از سایر قسمت های آسیا، بخش هایی از آمریکا و نیز آفریقا از مناطقی هستند که به شکل مقطعی یا متناوب، با این مشکل مواجه اند. فلات ایران نیز که در کمربند گرم و خشک کره زمین واقع شده و از داخل و خارج توسط بیابان هایی وسیع احاطه گردیده، از جمله مناطق مستعد برای ریزگرد است.

ریزگردهای این روزها که به «ریزگرد عربی» معروف است، در سالهای اخیر گسترش زیادی داشته اند. منشاء این ریزگردها مختلف است، در حدود 60% کانون های آن در کشور عراق و بقیه کانون های مولد در عربستان، اردن، سوریه و حتی شمال آفریقا قرار دارند. وسعت این کانون ها به میلیون ها هکتار می رسد که راهکار تدافعی آن یعنی مالچ پاشی (همان مواد جادویی! که اظهار می شود حکومت ایران از تامین هزینه هایش سر باز زده) به دلیل وسعت زیاد مناطق حتی در صورت تامین هزینه، به سالها کار مداوم و نیروی انسانی و فنی زیادی محتاج است.

منشاء اکولوژیکی گسترش و فعال شدن کانون های مولد گرد و غبار، به طور عام خشک سالی است که پدیده ای است جهانی و از اثرات تغییرات جهانی آب و هواست. به طور خاص و در مورد کشور عراق، سدسازی های کشور بالادست آبی عراق، یعنی ترکیه، سبب کاهش حق آبه های تالاب ها و هور هایی شده که سابق بر این پوشیده از پوشش گیاهی بوده و اکنون به بیابان هایی بایر تبدیل شده اند. همچنین درگیری های نظامی، خشک کردن های عمدی و جاده سازی برای انتقال ادوات نظامی و لجستیکی، در از بین رفتن هورها تاثیر داشته اند.

          راه حل منطقی و قطعی ریزگردهای عراقی، تاکید بر مفاد کنوانسیون های بین المللی برای رعایت حق آبه ها و صیانت از تالاب هاست که خود فرایندی پیچیده و زمانبر از لحاظ حقوق بین الملل است و در صورت تامین حق آبه ها، مناطق خشک شده دوباره برخوردار از پوشش گیاهی شده و تولید ریزگرد متوقف شده یا کاهش زیادی خواهد داشت».


          مقایسه این دو روایت از پدیده ریزگرد، بسیار جالب توجه است. شبکه باور توده مردم، خصوصاً طبقه متوسط (که همواره با سوء ظن به همه اقدامات مثبت و منفی دولت می اندیشد) یک ماشین عظیم و عجیب است که چنین شایعات یا تفکراتی را تولید می کند. از ورای این عینک، آنچه اهمیت می یابد، نه تفسیر علمی از قضیه، بلکه تاکید بر تصویر و دریافت شان از بازیگران این پدیده است که علی القاعده در حکومت هستند که پول «حق تنفس» ملت را صرف «بخور بخور» های بی حد و حصر خود نموده و عامدانه مردم را آزار می دهند. این نوع نگاه به راحتی چشم بر حقایق زیر می بندد:

  • چطور در بهبوهه طولانی ترین جنگ قرن بیستم بین ایران و عراق که در آن از کشتار غیرنظامیان و استفاده وسیع از سلاح های کشتارجمعی ابایی نشد، دولت ایران هزینه مالچ پاشی را به دولت عراق تحویل داده و صدام حسین نیز در کمال حسن نیت این مبالغ را صرف بیابان زدایی می کرده که پدیده ریزگرد در آن موقع بروز نمی نمود؟!
  • در حالی که ریزگرد فقیر و غنی نشناخته و عادلانه! وارد تمامی زاغه ها و آلونک ها و ویلاها و برجها می شود و لذا مسئولان چپاولگر را نیز در کاخ هایشان در امان نمی گذارد، چطور است که جماعت «بخور بخور» هنوز به قیمت خفگی خودشان از دادن پول ابا دارند؟!
  • چرا وقتی می توان با خرج کردن اندکی پول، رضایت عامه را خرید و در پناه این رضایت به «بخوربخور» های بسیار وسیع تری دست زد، مسئولان عامدانه چوب در لانه زنبور کرده و با برانگیختن خشم عمومی، دوران کامروایی و عشق و حال خود را کوتاه می کنند؟!
  • چطور  از یک دولت که از حل بسیاری از مشکلات داخلی عاجز است، انتظار می رود که مشکلی جهانی، یعنی تغییرات گسترده آب و هوایی را حل کند؟! معضلی که حتی سازمان های بین المللی نیز از ایجاد اجماع جهانی برای حل آن عاجزند.

مطالعه این طرز نگاه، خصوصاً از منظر روانشناسی، جامعه شناسی و حتی زبانشناسی، حائز اهمیت است. متخصصان افکار عمومی می توانند به قدر سالیان سال، خوراک برای تحلیل های علمی از این قضایا بیابند. خصوصاً آنکه این مساله از دید من فرهنگی-اجتماعی است و جنبه سیاسی آن بسیار بسیار کم رنگ است و به روشنی بر خطا خواهیم رفت اگر علت تصویرسازی های واژگونه جمعی را در القائات کشورهای مخالف و دشمن بدانیم.

پی نوشت: به عنوان عضو ناچیزی از جامعه ایران، بر خود فرض می دانم که از نجابت مردمان مرزنشین غرب کشور تشکر کنم. جماعتی که در طول جنگ بیشترین آسیب ها را دیدند و اکنون حتی با نفس به شماره افتاده هم دم برنمی آورند و بسیار کمتر از همگنان مرکز نشین شان، برای منشاء مشکلات خود مقصران خیالی می تراشند.


خباثت تحمل ناپذیر زمان

خیلی عجیب است که یادم نمی آید اولین بار چه کسی و چه زمانی مرا «آقا» خطاب کرد. شاید برای خیلی ها عجیب نباشد، اما برای منی که مدتها عادت کرده بودم «آقا پسر» خطاب شوم، تا مدتها این نوع خواندن غریب می نمود. حتی در کرمانشاه که بودیم و پسرهای تخس اش کم تر از همتایان تهرانی شان مبادی الفاظ مودبانه بودند، «پسره» خطاب می شدم که برای همه به کار می رفت و بی ادبانه هم محسوب نمی شد.

تصویری که آدمیزاد از خودش دارد، و به تبع تصوری که از سن درونی خویش دارد، ممکن است الزاماً مطابق مشخصات سجلی اش یا سن مورد تصور دیگران نباشد. این عدم انطباق برای من تا حدودی مشکل زا بود. چرا که بنا به تصور خودم، سنم کمتر از آنی بود که مردم می پنداشتند و لذا گاه حرکاتی از من سر می زد که بر طبق معیار عامه، «مطابق سن و سال» ام نبود.

غرق شدن در دنیای درون، همیشه مرا از دنیای بیرون غافل کرده بود (و شاید کرده است) و هیچ وقت مطابق زمان یا زمانه رفتار نکرده ام. درست در زمانی که هم سن و سال هایم تیپ می زدند و مطابق مد روز زلف می آراسته و لباس می پوشیده و به دخترها چراغ می زدند، سر و وضعم خیلی با کارگرهای افغانی-که در کوچه مان در یکی از خانه های در حال ساخت بودند-توفیری نداشت (قشنگ یادم هست که یکی شان یک روز بی مقدمه جلو آمد و کلی با من احوالپرسی کرد!). خوب یا بد، من با خودم به این نتیجه رسیده بودم که هنوز سن ام برای این قبیل ماجراها کم است. البته فکر نمی کنم اگر خود را در سنی مناسب برای دون ژوان بازی هم می دانستم، باز در نتیجه ماجرا توفیری می کرد. بی سر و زبانی و پرت بودن از مرحله، به علاوه بی ریختی و بی عرضگی مفرط در این عرصه، باعث شده بود که اصولاً دور این کارها را خط بکشم و یا مطابق آن تصویر ذهنی از سن و سال خویش، خود را برای این کارها کم بچه تر فرض کنم.

نتیجه آنکه وقتی در تاکسی یا هرجای دیگر، از سوی دختران جوان «آقا» خطاب می شدم، ناخودآگاه جا می خوردم و گاهی شک می کردم که طرف با من است یا با کس دیگری!

 گاهی هم احساس می کردم دستم انداخته اند. اما کم کم عادت کردم. اصولاً مکر زندگی در همین است که تغییرات بنیان کن را خرد خرد به خورد آدم می دهد وقتی به خود می آیی می بینی که ای دل غافل! چه کلاه گشادی سرت رفته، آن هم در روز روشن و درست جلوی روی خودت.

البته من هم بیکار ننشسته ام. هر از گاهی نگاهی می اندازم به گذشته، که کی و کجا بوده ام و اکنون کی ام و کجایم. آدمیزاد نباید گذشته اش را فراموش کند. خوب خیلی ها این کار را می کنند و خیلی ها هم نمی کنند. اما من یک کار دیگر هم بیش از خیلی ها انجام می دهم و آن اینکه به تصورات و تصویرهای گذشته خودم از خودم هم دقت می کنم. مثلاً دقیق یادم هست که در کودکی کلی کنجکاو بودم و عطش دانستن داشتم برای مسائل علمی و جدی. با خودم هم قرار گذاشته بودم از گیاه شناسی و جانورشناسی و زمین شناسی تا ستاره شناسی و صحبت کردن به چند زبان زنده و مرده دنیا بگیر تا تسلط بر مخفی ترین فنون کهن رزمی-که در دره های دورافتاده چین و ماچین توسط اساتید در حال انقراض و دایناسورگونه تدریس می شود- و خلاصه خیلی رشته علمی و فنی و هنری دیگر صاحب نظر شوم.

فکر نکنم لازم باشد گوشزد کنم که در حال حاضر و با گذشت سالهایی نه چندان کم، پخی نشدم و آن همه علم و دانش و رشته پیشکش، یک مدرک نصفه نیمه را هم به زور گرفته ام. حالا این مطلب باعث می شود که فردا روز، زمانی که در موقعیتی خاص، شیطان به جلدم رفت که هوا برم دارد برای خودم کسی شده ام، بدانم که ای بابا! تازه یک صدم آنچه که باید به جا نیامده  و آن همه غذا و اکسیژن و پارچه و … که صرف زندگانی من گردیده، به واقع حرام شده است.

اندکی شرف در من باشد، فردای قیامت قبل از هر سوال و جوابی، باید سرم را کج کنم و خودم راهم را بکشم صاف تا قعر جهنم، قبل از آنکه با پس گردنی ببرندم.

فقط یک سوال در من هست که تمنا برای این همه تبحر در این همه رشته و علم و فن از کجا در من پیدا شده؟ آیا بهتر نبود که از اول کره خر آمده و الاغ می رفتم؟ به جای وضعیت حالایم که کره آدم آمده و الاغ می روم و از الاغ بودن در رنجم و از این رنج کشیدن هم طرفی نخواهم بست؟

از من بپرسی اسرار هستی از این قماش است. نه اینکه مثلاً در فلان سیاره در فلان کهکشان حیات وجود دارد یا نه. اصلاً به فرض که وجود داشته باشد. مگر همین حیات زمینی چه گلی به سر خلقت زده که حیات فرازمینی بزند؟ مثلاً قرار است آدم مریخی ها دسته گل برایمان بفرستند یا ما برایشان کارت تبریک بدهیم؟ کاملاً مبرهن است که ما و موجودات فضایی-اگر وجود داشته باشند- در صورت مواجهه، با هم درگیر خواهیم شد و برای چهار وجب خاک سیاره دیگری، توی سر و کله هم خواهیم زد.

الان از من بپرسند که خوب، بعد از این همه ماجرا چه می خواهم، راست قضیه آن است که باید بگویم نمی دانم. الان خیلی دلم می خواهد، شاید خیلی بیشتر از قبل، که برای خودم یک نویسنده بودم. آن هم از نوع مرغوبش که خیلی غم نان نداشته باشد و بتواند فارغ البال اراجیفی به خورد خوانندگان دهد، و در یک جای دنج، و در میان کتابخانه شخصی اش برای کل دنیا دستورالعمل و بیانیه صادر کند. این طوری شاید کمی از غم و غصه هدر دادن هزینه و زمان گزافی که صرف زندگی اش شده رها شود و عالم خیال را به بند بکشد و بسته بندی اش کند لای کلمات و بدهد دست دیگران.

جای دردناک قضیه اینجاست که هیچ تضمینی نیست که این آرزو برخلاف صدها آرزوی قبلی، به نتیجه برسد.


دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.