زمانی برای مستی الاغها
نوشته شده: مه 18, 2011 دستهبندی شده در: چرند و پرند | Tags: پادکست, اتوبوس دیدگاهی بگذارید »چند صباحی است در جایی جدید مشغول به کار شده ام. در محل قبلی سه سالی را گذراندم و حتی با تغییر محل زندگی ام، مسیری کمابیش یکسان از محل کار تا محل سکونت داشتم. این مسیرها را عمدتاً پیاده و یا با تاکسی سیر می کردم.
اما اکنون بخش زیادی از مسیر را با اتوبوس طی می کنم. اتوبوس وسیله ای است که عجله ای برای رسیدن ندارد. با آرامش راه می افتد و با حوصله در تک تک ایستگاه ها توقف دارد تا ملت سوار و پیاده شوند. حتی اگر هم بخواهد نمی تواند سرعت زیادی داشته باشد. همه اینها مساوی است با سپری شدن زمانی قابل توجه در اوتوبوس.
قبلاً که عذب اوغلی بودم و خودم بودم و دو تا گوشهایم، چندان عجله ای هم برای زود رسیدن نداشتم، اما اکنون که کسی در خانه منتظرم است، هر لحظه تاخیر آدم را کلافه می کند. لذا برای غلبه بر کلافگی دست به کار شده ام.
راه حل هایم توسل به همان ابزار قدیمی نشئگی ام است: یعنی مطالعه. کتاب هایی عمدتاً کم حجم را همیشه با خود دارم و در مسیر می خوانم شان. راستش بعد از مدتها که فرصت کتابخوانی دست نمی داد، دوباره این عادت کهنه را زنده کرده ام.
اگر هم از سر خستگی ناشی از کار حال و توان خواندن در خود نیابم، با هدستی که دارم به حافظه صوتی تلفن همراهم رجوع می کنم جهت گوش کردن به موسیقی و همچنین بعضی فایل های سخنرانی یا پادکست و نظیر آن. البته مشکل اینجاست که پادکست به دردبخور به زبان فارسی و در موضوعات مورد علاقه ام کم گیر می آید (یا من قادر به یافتن شان نیستم).
شوخی تاریخ است یا نمی دانم دهن کجی تقدیر، که ما ایرانی جماعت که به «ملت حرف» (ملت حرف مفت حتی) مشهوریم و متهم ایم که فراخی تاریخیمان نمی گذارد دست به قلم ببریم، چرا از پادکست کردن همین حرف ها عاجزیم؟
بد نیست گاهی حرفهایی را که حوصله نوشتن شان را نداریم، با صدای بلند بگوییم و ضبط شان کنیم و بدهیم دست خلق خدا تا توشه ای برای دنیا یا آخرت خود برگیرند. بلکه همچو منی این فایلها را بیابد و گوش دهد و لااقل مسیر محل کار تا منزل را بر خود آسان تر کند.
خدا را چه دیده اید، بلکه در خلال همین پادکستها نکته ای و حقیقتی عیان شد و انگیزه ای شد برای فعالیت ها و تفکرات بعدی.
———————————–
پی نوشت: در میان آن همه چیزی که تقدر از حقیر دریغ داشته، یکی هم صدایی خوب است، اگر این نبود ممکن بود شیطان به جلدم می رفت و من هم پادکستی بیرون می دادم بی سوادی و روسیاهی خویش را عیان تر می نمودم.


