You are currently browsing the monthly archive for مارس 2009.

سال نو در راه است و به رسم بهاریه نوشتن آمدم. اما حرفم نمی آید. آخر بهت زده ام بس که امسال زود گذشت. به طرفه العینی از پای هفت سین پارسالی خود را در پای سفره امسال می بینم.

*

عازم شمالم. عقدی برپاست از برای اخوی، و لاجرم باید بروم. حیران مانده ام که چه بپوشم از بس که هر نوع رخت و لباسی به تنم به والذاریات می افتد. یکی از آشنایان را  نیز همسفرم کرده اند. همان حکایت موش و سوراخ و جارو

*

بعضی وقت ها هوس زهر مار می کنم! از این هاییی که الکل سفید را قاطی دلستر و چه می دانم از این اباطیل می کنند نه، ودکایی، کنیاکی (رمی-مارتین اولی است و خود پیر می فروش-که ذکرش به خیر باد- شخصاً  فرموده!)، و اگر هم نبود عرق سگی، از این ها که تا بخوری کور می شوی.

مزخرف می بافم. کی تا به حال لب به نجسی زده ام که حالا…

*

هرچند که در خور نیست، اما از بضاعات مزجات این حقیر به رسم عیدانه جز این غزل حضرت ه.ابتهاج چیزی بیشتر عایدتان نمی شود:

امشب به قصه ی دل من گوش می کنی
                                               فردا مرا چو قصه فراموش می کنی
این در همیشه در صدف روزگار نیست
                                             می گویمت ولی توکجا گوش می کنی
دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت
                                             ای ماه با که دست در آغوش می کنی
در ساغر تو چیست که با جرعه ی نخست
                                        هشیار و مست را همه مدهوش می کنی
می جوش می زند به دل خم بیا ببین
                                                  یادی اگر ز خون سیاووش می کنی
گر گوش می کنی سخنی خوش بگویمت
                                             بهتر ز گوهری که تو در گوش می کنی
جام جهان ز خون دل عاشقان پر است 
                                                حرمت نگاه دار اگرش نوش می کنی
سایه چو شمع شعله در افکنده ای به جمع
                                             زین داستان که با لب خاموش می کنی

فلسفه من در دو اصل کلی خلاصه می‌شود: اولی این است که می‌گویم «به جهنم!» و دومی این که «کارت را انجام بده».
ری بردبری

چند شب پیش (و در ادامه مالخولیایی که در یکی دو پست قبلی شرحش گذشت) کابوس عجیبی دیدم. خواب دیدم از سوی گروهی تحت تعقیبم و برای سرم جایزه تعیین شده. آنها ماشینی را مامور یافتن من کرده بودند که چیزی مثلاً مانند بلدوزر بود، و یا اگر داستان «شکست ناپذیر» از «اسانیسلاو لم» را خوانده باشید ، چیزی شبیه سیکلوپس. این ماشین به غایت پیش رفته رد و اثرم را در هر کجا که بودم به راحتی پیدا می کرد و با قدرت فوق العاده ای که داشت، موانع پیش رو را در هم می شکست و پیش می آمد. مثلاً اگر پشت دیواری قایم می شدم، به راحتی دیوار را متلاشی می کرد. حتی عوارض طبیعی مانند کوه و تپه و رود و دریا هم جلودارش نبود و همه را به راحتی می شکافت. از پریدن یا شناور شدن در زیر یا روی آب هم درمانده نبود. خلاصه ماحصل تکنولوژی قدرتمندی بود که گویی او را فعال ما یشاء ساخته بود. سخنگو یا نماینده آن گروه هم زن جوانی بود که ظاهری فریبنده و امروزین داشت، اما بسیار مکار و زرنگ بود، آن قدر که ظاهر پر زرق و برقش هم نمی توانست باطنش را برایم مخفی کند.

خوشبختانه نیمه های شب با عرقی سرد بر تن از خواب پریدم.  از تفاسیر و تاویل های روانکاوانه که بگذریم، یاد این نکته از کتاب «جنگ پست مدرن» اثر« کریس هییلزگری» افتادم که «سایبورگ» را، به عنوان یکی از قلل مرتفع دانش و فناوری و موجودی متشکل از انسان-ماشین را دارای خصلت و سرشتی متمایل به مونث بودن می داند. شاید از این جا بود که نماینده آن گروه که در فناوری چنان بودند که چنین ماشینی ساخته اند، ماهیتی مونث در خوابم پیدا کرده بود.

در سنت قبالا (رازورزی و صوفی گری قوم یهود) نیز نیروها و قدرت های پنهان و مرموز (و به تعبیرشان اهریمنی) سرشتی مونث دارد.

حال حیران مانده ام در این گیر و دار، من بیچاره نه ته پیازم و نه سر پیاز که برای سرم جایزه بگذارند و چنان هیولای مخوفی که نهایت تکنولوژی بود، برایم روانه شود.

خداوند همه را شفای عاجل عنایت نماید.

پنج شنبه، تاریکای شب بود که زدم بیرون به قصد فرودگاه. اولاً کلی کیفور شدم که در گیت بازرسی، برخلاف دفعات قبل که به مجرد جیغ کشیدن دستگاه بازرسی تا فیها خالدون مان را هم بیرون می ریختند، طرف نگاهی به قیافه نزارم کرد و بی خیال شد. با هول و ولای دیر سوار شدن، عجولانه نمازی به کمر زدم و پریدیم به سمت بهرگان. باید می رفتم برای تدریس دوره ایمنی و آتش نشانی و …

حوالی 10 صبح بود که رسیدم و پس از یک سری کارهای اداری منتظر هلیکوپتر شدم که نیامد  قرار شد با چند نفر دیگر ، با شناور راهی سکوی سروش شویم. یک قایق دراز پانامایی که خدمه اش اندونزیایی یا مالزیایی یا … بودند، سوارمان کرد و آرام آرام سینه دریا ر شکافت تا به مقصد برسد.

در حوضه نفتی نوروز، چندین سکو و ده ها چاه دریایی است و تا قایقمان مسافران هر سکو را سوار و پیاده کند، حوالی 7:30 شب بود که به سروش رسیدم. بدو الامر ملاقاتی کوتاه با رئیس سکو و بعد غذایی و تحویل اتاق و سپس خواب، خصوصاً با قرصی که خورده بودم، خواب آلود بودم.

سکو را شل انگلیس ساخته و خوب هم ساخته است. تنها ایرادش برای من مستراح های فرنگی در هر اتاق بود که وقتی در طبقه اول یکی دو تا مستراح وطنی پیدا کردم، به اندازه شنیدن خبر فتح خوارزم گل از گلم شکفت.

دوره را که برگزار کردم، صبح شنبه منتظر کشتی بودیم برای برگشت، که آمد ولی به خاطر هوای بد کسی را سوار نکرد.  هلی کوپتر هم تنها رئیس و روءسا   را سوار کرد و رفت. الغرض تاغروب منتظر شدیم تا اینکه ناخدای شناور از خر شیطان پایین آمد (و به شرط اینکه مسئولیت جانمان با خودمان باشد) سوارمان کرد. آن هم به چه وضعی! زیرا تلاطم به گونه ای بود که نمی توانست به عرشه سکو نزدیک شود و ما را با سبد جرثقیل از بالای سکوی داخل قایق دپو کردند.

برای اینکه نامردی نشود 150m.g دیمن هیدرینات راهی خندق بلا کردم و روی یک ردیف از صندلیها ولو شدم. پیچ و تاب کشتی چنان بود که لنگ های آدم را به هوا پرت می کرد و اگر می خواستی بایستی، انگار که پاتیل پاتیل باشی، قیقاج می رفتی و به در و دیوار می خوردی. طولی نکشید که قرص ها کار خودشان را کردند و تکان های قایق مثل رفت و آمدهای گهواره شد و تمام مسیر  در خواب سپری شد.

هر که در دریای پر از «موج مرده» به آب زده باشد می داند که چه می گویم، که مسیر چهار ساعته را نه ساعته رسیدیم. 3 نیمه شب و لزران از باد نمور خلیج. ظهر یکشنبه برگشتم، اما از اثرات قرص و تکان های دریا تا الان هم کمی سرگیجه دارم.

*

این فرگوسن  و خوش شانسی های مکررش دیگر دارد واقعاً حالم را بد می کند! این قدر شانس می آورد که نمی شود گفت شانسی شانس آورده! یعنی هیچ کس نیست که جلویش درآید؟! هر وقت هم که کار به پنالتی می رسد شانس به سراغش می آید. فینال فصل قبل لیگ قهرمانان را یادم است که در لحظه اوج هیجان، وقتی نفر تیم حریف می رفت تا آخرین پنالتی سرنوشت ساز را بزند، چهره فرگوسن کاملاً آرام و خونسرد بود. گویا می دانست که برد و بخت با اوست و نه کس دیگر…

به جان خودم جادو جنبلی در کار است. بی خود نیست این عبارت شیاطین سرخ، لابد حکمتی دارد.

!-- AddThis Button BEGIN -->
Bookmark and Share

Blog Stats

  • 1,458 hits

RSS وب گشت های من

برگه

 

مارس 2009
ش ی د س چ پ ج
« Feb   Jun »
 123456
78910111213
14151617181920
21222324252627
28293031