شایعات گرد و غبار، گرد و غبار شایعات
نوشته شده: ژوئن 14, 2011 دستهبندی شده در: اندیشه, سیاست | Tags: پیش فرض, تفکر, توده, ریزگرد دیدگاهی بگذارید »همه ما با دنیای واقعی، با نوعی جهت گیری مواجه می شویم. در حقیقت ما از قبل به نوعی انتخاب کرده ایم که چه چیزهایی از دنیای پیرامون برایمان مهم و کدام کم اهمیت ترند. کدام صحیح و کدام غلط اند. اگر از متن و حاشیه فلسفی و زبان شناسی و معرفت شناسی این قضیه بگذریم، مسائل سیاسی و تحلیل های وابسته به آن کاملاً از این جهت گیری های از قبل تعیین شده متاثرند.
به عقیده بعضی متفکران، درست است که هیچگاه نمی توان از این پیش فرض ها و جهت گیری ها گریخت و به اپوخه پدیدارشناسانه ایده آل دست یافت، اما صرف آگاهی از وجود چنین پیش فرض هایی می تواند ما را به حقیقت نزدیک تر کرده یا حداقل فاصله ما با حقیقت را بنمایاند.
این مقدمه را برای ورود به بحث اصلی لازم دانستم. فکر کنم حداقل در این روزها، همه مان پدیده گرد و غبار را تا عمق وجودمان (یا لااقل عمق ریه مان!) درک کرده ایم. گرد و غبار یا به اصطلاح دقیق تر، ریزگرد (Haze) میهمان ناخوانده و آزاردهنده ای است که چند سالی است هوای تنفسی بخش زیادی از کشور را تحت تاثیرات منفی قرار می دهد. هموطنان جنوبی و غربی خیلی قبل تر از ما با این پدیده دست به گریبان شده و نفس شان به شماره افتاده است. خود این قضیه که چرا ریزگرد تنها با رسیدن به پایتخت «معضل» قابل توجهی برای «رسانه» و «حوزه عمومی» می شود جای دقت دارد، چرا که قبل از آن، حتی زمانی که غلظت آن در استان های مرزی از مرز اضطرار هم فراتر رفته بود، رگ غیرت رسانه های سازنده حوزه عمومی و رسمی نجنبید.
به هر روی، حالا در مترو و اوتوبوس و خیابان، پای صحبت خیلی ها که بنشینی، خصوصاً که طرف دانشگاه دیده هم باشد- و تو نیک می دانی دانشگاه رفتن در این مملکت مساوی است با حق اظهار نظر تخصصی در تمامی حوزه ها و مشکلات ومقولات علمی و اجتماعی و …- این نکته را می شنوی:
«سابق بر این کشورهای منطقه و در راس آنها ایران جمع می شدند و هزینه پاشیدن موادی! بر روی بیابان ها را تامین و به دولت عراق ارائه می کردند. اما الان چند سالی است که دولت ایران از دادن این هزینه ها خودداری کرده و این طور با سلامت مردم بازی می کند».
این نقل قول را از افراد مختلف و در زمان ها و مکان های مختلف شنیده ام، به طوری که –لااقل برای من- یقینی شده است که این باور بسیاری از ایرانیان به منشاء و علل پدیده ریزگرد است. این باور، ناشی از پیش فرض هایی خاص است و به نتایج خاص تری می رسد که عمده آن تاکید بر ناکارامدی دولتی و حتی قصور و تقصیر مشخص حکومت ایران در بروز آن است.
حال به روایت کارشناسان علوم هواشناسی و محیط زیست توجه کنیم:
«پدیده ریزگرد یک پدیده هواشناسی است که ناشی از تعلیق مواد گوناگون و از جمله شن و خاک در هواست که گریبانگیر نقاط بسیاری در دنیا است. بیابان های چین و بسیاری از سایر قسمت های آسیا، بخش هایی از آمریکا و نیز آفریقا از مناطقی هستند که به شکل مقطعی یا متناوب، با این مشکل مواجه اند. فلات ایران نیز که در کمربند گرم و خشک کره زمین واقع شده و از داخل و خارج توسط بیابان هایی وسیع احاطه گردیده، از جمله مناطق مستعد برای ریزگرد است.
ریزگردهای این روزها که به «ریزگرد عربی» معروف است، در سالهای اخیر گسترش زیادی داشته اند. منشاء این ریزگردها مختلف است، در حدود 60% کانون های آن در کشور عراق و بقیه کانون های مولد در عربستان، اردن، سوریه و حتی شمال آفریقا قرار دارند. وسعت این کانون ها به میلیون ها هکتار می رسد که راهکار تدافعی آن یعنی مالچ پاشی (همان مواد جادویی! که اظهار می شود حکومت ایران از تامین هزینه هایش سر باز زده) به دلیل وسعت زیاد مناطق حتی در صورت تامین هزینه، به سالها کار مداوم و نیروی انسانی و فنی زیادی محتاج است.
منشاء اکولوژیکی گسترش و فعال شدن کانون های مولد گرد و غبار، به طور عام خشک سالی است که پدیده ای است جهانی و از اثرات تغییرات جهانی آب و هواست. به طور خاص و در مورد کشور عراق، سدسازی های کشور بالادست آبی عراق، یعنی ترکیه، سبب کاهش حق آبه های تالاب ها و هور هایی شده که سابق بر این پوشیده از پوشش گیاهی بوده و اکنون به بیابان هایی بایر تبدیل شده اند. همچنین درگیری های نظامی، خشک کردن های عمدی و جاده سازی برای انتقال ادوات نظامی و لجستیکی، در از بین رفتن هورها تاثیر داشته اند.
راه حل منطقی و قطعی ریزگردهای عراقی، تاکید بر مفاد کنوانسیون های بین المللی برای رعایت حق آبه ها و صیانت از تالاب هاست که خود فرایندی پیچیده و زمانبر از لحاظ حقوق بین الملل است و در صورت تامین حق آبه ها، مناطق خشک شده دوباره برخوردار از پوشش گیاهی شده و تولید ریزگرد متوقف شده یا کاهش زیادی خواهد داشت».
مقایسه این دو روایت از پدیده ریزگرد، بسیار جالب توجه است. شبکه باور توده مردم، خصوصاً طبقه متوسط (که همواره با سوء ظن به همه اقدامات مثبت و منفی دولت می اندیشد) یک ماشین عظیم و عجیب است که چنین شایعات یا تفکراتی را تولید می کند. از ورای این عینک، آنچه اهمیت می یابد، نه تفسیر علمی از قضیه، بلکه تاکید بر تصویر و دریافت شان از بازیگران این پدیده است که علی القاعده در حکومت هستند که پول «حق تنفس» ملت را صرف «بخور بخور» های بی حد و حصر خود نموده و عامدانه مردم را آزار می دهند. این نوع نگاه به راحتی چشم بر حقایق زیر می بندد:
- چطور در بهبوهه طولانی ترین جنگ قرن بیستم بین ایران و عراق که در آن از کشتار غیرنظامیان و استفاده وسیع از سلاح های کشتارجمعی ابایی نشد، دولت ایران هزینه مالچ پاشی را به دولت عراق تحویل داده و صدام حسین نیز در کمال حسن نیت این مبالغ را صرف بیابان زدایی می کرده که پدیده ریزگرد در آن موقع بروز نمی نمود؟!
- در حالی که ریزگرد فقیر و غنی نشناخته و عادلانه! وارد تمامی زاغه ها و آلونک ها و ویلاها و برجها می شود و لذا مسئولان چپاولگر را نیز در کاخ هایشان در امان نمی گذارد، چطور است که جماعت «بخور بخور» هنوز به قیمت خفگی خودشان از دادن پول ابا دارند؟!
- چرا وقتی می توان با خرج کردن اندکی پول، رضایت عامه را خرید و در پناه این رضایت به «بخوربخور» های بسیار وسیع تری دست زد، مسئولان عامدانه چوب در لانه زنبور کرده و با برانگیختن خشم عمومی، دوران کامروایی و عشق و حال خود را کوتاه می کنند؟!
- چطور از یک دولت که از حل بسیاری از مشکلات داخلی عاجز است، انتظار می رود که مشکلی جهانی، یعنی تغییرات گسترده آب و هوایی را حل کند؟! معضلی که حتی سازمان های بین المللی نیز از ایجاد اجماع جهانی برای حل آن عاجزند.
مطالعه این طرز نگاه، خصوصاً از منظر روانشناسی، جامعه شناسی و حتی زبانشناسی، حائز اهمیت است. متخصصان افکار عمومی می توانند به قدر سالیان سال، خوراک برای تحلیل های علمی از این قضایا بیابند. خصوصاً آنکه این مساله از دید من فرهنگی-اجتماعی است و جنبه سیاسی آن بسیار بسیار کم رنگ است و به روشنی بر خطا خواهیم رفت اگر علت تصویرسازی های واژگونه جمعی را در القائات کشورهای مخالف و دشمن بدانیم.
پی نوشت: به عنوان عضو ناچیزی از جامعه ایران، بر خود فرض می دانم که از نجابت مردمان مرزنشین غرب کشور تشکر کنم. جماعتی که در طول جنگ بیشترین آسیب ها را دیدند و اکنون حتی با نفس به شماره افتاده هم دم برنمی آورند و بسیار کمتر از همگنان مرکز نشین شان، برای منشاء مشکلات خود مقصران خیالی می تراشند.
خباثت تحمل ناپذیر زمان
نوشته شده: ژوئن 6, 2011 دستهبندی شده در: چرند و پرند | Tags: زمان دیدگاهی بگذارید »خیلی عجیب است که یادم نمی آید اولین بار چه کسی و چه زمانی مرا «آقا» خطاب کرد. شاید برای خیلی ها عجیب نباشد، اما برای منی که مدتها عادت کرده بودم «آقا پسر» خطاب شوم، تا مدتها این نوع خواندن غریب می نمود. حتی در کرمانشاه که بودیم و پسرهای تخس اش کم تر از همتایان تهرانی شان مبادی الفاظ مودبانه بودند، «پسره» خطاب می شدم که برای همه به کار می رفت و بی ادبانه هم محسوب نمی شد.
تصویری که آدمیزاد از خودش دارد، و به تبع تصوری که از سن درونی خویش دارد، ممکن است الزاماً مطابق مشخصات سجلی اش یا سن مورد تصور دیگران نباشد. این عدم انطباق برای من تا حدودی مشکل زا بود. چرا که بنا به تصور خودم، سنم کمتر از آنی بود که مردم می پنداشتند و لذا گاه حرکاتی از من سر می زد که بر طبق معیار عامه، «مطابق سن و سال» ام نبود.
غرق شدن در دنیای درون، همیشه مرا از دنیای بیرون غافل کرده بود (و شاید کرده است) و هیچ وقت مطابق زمان یا زمانه رفتار نکرده ام. درست در زمانی که هم سن و سال هایم تیپ می زدند و مطابق مد روز زلف می آراسته و لباس می پوشیده و به دخترها چراغ می زدند، سر و وضعم خیلی با کارگرهای افغانی-که در کوچه مان در یکی از خانه های در حال ساخت بودند-توفیری نداشت (قشنگ یادم هست که یکی شان یک روز بی مقدمه جلو آمد و کلی با من احوالپرسی کرد!). خوب یا بد، من با خودم به این نتیجه رسیده بودم که هنوز سن ام برای این قبیل ماجراها کم است. البته فکر نمی کنم اگر خود را در سنی مناسب برای دون ژوان بازی هم می دانستم، باز در نتیجه ماجرا توفیری می کرد. بی سر و زبانی و پرت بودن از مرحله، به علاوه بی ریختی و بی عرضگی مفرط در این عرصه، باعث شده بود که اصولاً دور این کارها را خط بکشم و یا مطابق آن تصویر ذهنی از سن و سال خویش، خود را برای این کارها کم بچه تر فرض کنم.
نتیجه آنکه وقتی در تاکسی یا هرجای دیگر، از سوی دختران جوان «آقا» خطاب می شدم، ناخودآگاه جا می خوردم و گاهی شک می کردم که طرف با من است یا با کس دیگری!
گاهی هم احساس می کردم دستم انداخته اند. اما کم کم عادت کردم. اصولاً مکر زندگی در همین است که تغییرات بنیان کن را خرد خرد به خورد آدم می دهد وقتی به خود می آیی می بینی که ای دل غافل! چه کلاه گشادی سرت رفته، آن هم در روز روشن و درست جلوی روی خودت.
البته من هم بیکار ننشسته ام. هر از گاهی نگاهی می اندازم به گذشته، که کی و کجا بوده ام و اکنون کی ام و کجایم. آدمیزاد نباید گذشته اش را فراموش کند. خوب خیلی ها این کار را می کنند و خیلی ها هم نمی کنند. اما من یک کار دیگر هم بیش از خیلی ها انجام می دهم و آن اینکه به تصورات و تصویرهای گذشته خودم از خودم هم دقت می کنم. مثلاً دقیق یادم هست که در کودکی کلی کنجکاو بودم و عطش دانستن داشتم برای مسائل علمی و جدی. با خودم هم قرار گذاشته بودم از گیاه شناسی و جانورشناسی و زمین شناسی تا ستاره شناسی و صحبت کردن به چند زبان زنده و مرده دنیا بگیر تا تسلط بر مخفی ترین فنون کهن رزمی-که در دره های دورافتاده چین و ماچین توسط اساتید در حال انقراض و دایناسورگونه تدریس می شود- و خلاصه خیلی رشته علمی و فنی و هنری دیگر صاحب نظر شوم.
فکر نکنم لازم باشد گوشزد کنم که در حال حاضر و با گذشت سالهایی نه چندان کم، پخی نشدم و آن همه علم و دانش و رشته پیشکش، یک مدرک نصفه نیمه را هم به زور گرفته ام. حالا این مطلب باعث می شود که فردا روز، زمانی که در موقعیتی خاص، شیطان به جلدم رفت که هوا برم دارد برای خودم کسی شده ام، بدانم که ای بابا! تازه یک صدم آنچه که باید به جا نیامده و آن همه غذا و اکسیژن و پارچه و … که صرف زندگانی من گردیده، به واقع حرام شده است.
اندکی شرف در من باشد، فردای قیامت قبل از هر سوال و جوابی، باید سرم را کج کنم و خودم راهم را بکشم صاف تا قعر جهنم، قبل از آنکه با پس گردنی ببرندم.
فقط یک سوال در من هست که تمنا برای این همه تبحر در این همه رشته و علم و فن از کجا در من پیدا شده؟ آیا بهتر نبود که از اول کره خر آمده و الاغ می رفتم؟ به جای وضعیت حالایم که کره آدم آمده و الاغ می روم و از الاغ بودن در رنجم و از این رنج کشیدن هم طرفی نخواهم بست؟
از من بپرسی اسرار هستی از این قماش است. نه اینکه مثلاً در فلان سیاره در فلان کهکشان حیات وجود دارد یا نه. اصلاً به فرض که وجود داشته باشد. مگر همین حیات زمینی چه گلی به سر خلقت زده که حیات فرازمینی بزند؟ مثلاً قرار است آدم مریخی ها دسته گل برایمان بفرستند یا ما برایشان کارت تبریک بدهیم؟ کاملاً مبرهن است که ما و موجودات فضایی-اگر وجود داشته باشند- در صورت مواجهه، با هم درگیر خواهیم شد و برای چهار وجب خاک سیاره دیگری، توی سر و کله هم خواهیم زد.
الان از من بپرسند که خوب، بعد از این همه ماجرا چه می خواهم، راست قضیه آن است که باید بگویم نمی دانم. الان خیلی دلم می خواهد، شاید خیلی بیشتر از قبل، که برای خودم یک نویسنده بودم. آن هم از نوع مرغوبش که خیلی غم نان نداشته باشد و بتواند فارغ البال اراجیفی به خورد خوانندگان دهد، و در یک جای دنج، و در میان کتابخانه شخصی اش برای کل دنیا دستورالعمل و بیانیه صادر کند. این طوری شاید کمی از غم و غصه هدر دادن هزینه و زمان گزافی که صرف زندگی اش شده رها شود و عالم خیال را به بند بکشد و بسته بندی اش کند لای کلمات و بدهد دست دیگران.
جای دردناک قضیه اینجاست که هیچ تضمینی نیست که این آرزو برخلاف صدها آرزوی قبلی، به نتیجه برسد.
زمانی برای مستی الاغها
نوشته شده: مه 18, 2011 دستهبندی شده در: چرند و پرند | Tags: پادکست, اتوبوس دیدگاهی بگذارید »چند صباحی است در جایی جدید مشغول به کار شده ام. در محل قبلی سه سالی را گذراندم و حتی با تغییر محل زندگی ام، مسیری کمابیش یکسان از محل کار تا محل سکونت داشتم. این مسیرها را عمدتاً پیاده و یا با تاکسی سیر می کردم.
اما اکنون بخش زیادی از مسیر را با اتوبوس طی می کنم. اتوبوس وسیله ای است که عجله ای برای رسیدن ندارد. با آرامش راه می افتد و با حوصله در تک تک ایستگاه ها توقف دارد تا ملت سوار و پیاده شوند. حتی اگر هم بخواهد نمی تواند سرعت زیادی داشته باشد. همه اینها مساوی است با سپری شدن زمانی قابل توجه در اوتوبوس.
قبلاً که عذب اوغلی بودم و خودم بودم و دو تا گوشهایم، چندان عجله ای هم برای زود رسیدن نداشتم، اما اکنون که کسی در خانه منتظرم است، هر لحظه تاخیر آدم را کلافه می کند. لذا برای غلبه بر کلافگی دست به کار شده ام.
راه حل هایم توسل به همان ابزار قدیمی نشئگی ام است: یعنی مطالعه. کتاب هایی عمدتاً کم حجم را همیشه با خود دارم و در مسیر می خوانم شان. راستش بعد از مدتها که فرصت کتابخوانی دست نمی داد، دوباره این عادت کهنه را زنده کرده ام.
اگر هم از سر خستگی ناشی از کار حال و توان خواندن در خود نیابم، با هدستی که دارم به حافظه صوتی تلفن همراهم رجوع می کنم جهت گوش کردن به موسیقی و همچنین بعضی فایل های سخنرانی یا پادکست و نظیر آن. البته مشکل اینجاست که پادکست به دردبخور به زبان فارسی و در موضوعات مورد علاقه ام کم گیر می آید (یا من قادر به یافتن شان نیستم).
شوخی تاریخ است یا نمی دانم دهن کجی تقدیر، که ما ایرانی جماعت که به «ملت حرف» (ملت حرف مفت حتی) مشهوریم و متهم ایم که فراخی تاریخیمان نمی گذارد دست به قلم ببریم، چرا از پادکست کردن همین حرف ها عاجزیم؟
بد نیست گاهی حرفهایی را که حوصله نوشتن شان را نداریم، با صدای بلند بگوییم و ضبط شان کنیم و بدهیم دست خلق خدا تا توشه ای برای دنیا یا آخرت خود برگیرند. بلکه همچو منی این فایلها را بیابد و گوش دهد و لااقل مسیر محل کار تا منزل را بر خود آسان تر کند.
خدا را چه دیده اید، بلکه در خلال همین پادکستها نکته ای و حقیقتی عیان شد و انگیزه ای شد برای فعالیت ها و تفکرات بعدی.
———————————–
پی نوشت: در میان آن همه چیزی که تقدر از حقیر دریغ داشته، یکی هم صدایی خوب است، اگر این نبود ممکن بود شیطان به جلدم می رفت و من هم پادکستی بیرون می دادم بی سوادی و روسیاهی خویش را عیان تر می نمودم.
مشایی و ما: ارجاعی دوباره به بصیرت
نوشته شده: آوریل 23, 2011 دستهبندی شده در: سیاست | Tags: مشایی, احمدی نژاد, بحران, رهبری, رسانه دیدگاهی بگذارید »بعد از بای بسم الله، نخستین مطلبی که نویسنده این نوشتار باید بدان تذکر دهد این است که وی طرفدار محمود احمدی نژاد نیست و در هیچ دوره ای به وی رای نداده است. گو این که میان تفکرات وی و آنچه به «اصلاح طلبی» مصطلح است، فاصله ای فراوان وجود دارد. این تذکر از این باب است که خواننده از ابتدا بداند میان نگارنده و دفاع از دولت نسبتی در میان نیست.
آنچه در این چند روز خوراک رسانه های از هر طیف و جناحی است (و بر همه واضح و مبرهن است که نیاز رسانه به خوراک بیش از نیاز آدمی به خوراک است!) ماجرای استعفای وزیر اطلاعات و حواشی دور و بر آن است.
این نکته از آنجا برجسته شد که استعفای وزیر اطلاعات به فعالیت های «آقای خاص» دولت مرتبط دانسته شد. با این که رفت و آمد وزرا، حتی عزل شان در حین یک سفر خارجی، در دولت دهم دیگر دور از توقع نیست، حساسیت ماجرا بدان دلیل بود که رهبر انقلاب نظری مخالف نسبت به این ماجرا داشت.
این نکته یعنی خوراک رسانه ای!
مخالفان و منتقدان دولت به سرعت این مخالفت را برجسته کردند و آن را نشانه ای از تضادها و تباینات گسترده در میان دولت و رهبری انقلاب دانستند. حامیان دولت نیز به این نکته پاسخ نشان دادند.
گروهی از حامیان دولت که موضع مثبتی به مشایی و خط فکری وی ندارند، برای چند دهمین بار نسبت به خطر وی برای محبوبیت احمدی نژاد و انحراف دولت از آرمان هایی که بدان پایبند است، تذکر دادند. آن دسته ای نیز که مخالف مشایی نیستند (اگر نگوییم موافق وی اند) نیز سعی در کم رنگ کردن ماجرا و کم اهمیت نشان دادن آن داشته و بر این نکته پای فشردند که چنین وقایعی طبیعی اند و مهم آن است که رئیس دولت همچنان نظر رهبری را فصل الخطاب دانسته و خود را ملزم به تبعیت می داند.
همچنان که گفتم، حیات رسانه بر «خوراک رسانه ای» وابسته است و خوراک رسانه ای جز در بحران وجود ندارد. وقایع زندگی روزمره جذابیتی ندارند تا مخاطبان را به سوی رسانه بکشانند و رسانه ناگزیر است تا با برجسته کردن و بحران سازی، جذابیت های اینچنینی را برای خود فراهم کند. این نکته ربطی به خبث طینت اصحاب رسانه ندارد، بلکه این ذات رسانه است و از این ذات گریزی نیست.
برجسته شدن استعفای مصلحی را نیز از این منظر می توان نگریست. حتی می توان آن را به کل تعامل با جریان مشایی تعمیم داد. نگارنده تا به حال مشایی را از نزدیک ملاقات نکرده و سود و زیانی از وی ندیده است. آنچه که مبنای قضاوت در مورد آراء اقوال وی است، آنی است که در جریاد و مطبوعات منعکس شده و بنا بر این موارد منعکس شده، چونان بسیاری دیگر، خط فکری وی را انحرافی می دانم که قطعاً در مسیر آرمان های امام خمینی و انقلاب نیست.
رسانه های وابسته به جریان منتقد دولت-که همواره نگاهی دایی جان ناپلئونی و توهم توطئه ای به جریان مخالف خود دارند-همیشه می کوشند جریان مشایی را پیچیده، مخوف، مافیاگونه و منحرفتر از آن چیزی که هست، جلوه دهند، به گونه ای که گویی اساسی ترین مشکل کشور در حال حاضر، مشایی است.
در اردوگاه اصولگرایان نیز کم نیستند کسانی که به مشایی نظری بسیار منفی دارند و حتی در دیدارهای دانشجویی با رهبری، بوده اند کسانی که خطابه هایی در این زمینه ایراد داشته اند.
پاسخ رهبر انقلاب به این تعریض ها موجز ولی تسکین دهنده است. آنچه ایشان فرمودند حاکی از آن است که تحرکات جریان مشایی به دقت از سوی ایشان رصد شده و هر جا که لازم باشد، برای مقابله با آن اقدام می شود، نظیر مخالفت با معاونت اولی وی و نیز در مورد اخیر، که از مواضع وزیر فعلی اطلاعات به شکلی قاطعانه دفاع شد، اما در عین حال تمایلی ندارند که توان کشور به جای تمرکز بر مسائل اساسی، صرف چنین حواشی زائدی شود.
از این روی می توان موارد زیر را از این اتفاقات نتیجه گیری کرد:
- جریان مشایی، جریانی است که با آرمان های اصیل انقلاب و امام و رهبری قرابتی ندارد.
- مسائل و مشکلات کنونی بر سر راه پیشرفت کشور آن قدر هست که مساله مشایی اولویت اساسی به شمار نمی رود و پرداختن بیش از حد به این جریان انحرافی خود یک انحراف است.
- رهبری انقلاب با درایت و تیزبینی همیشگی، اشراف کاملی به همه جریانات موثر در کشور دارند و در موارد لازم، قاطعانه و موثر ورود پیدا می کنند. جریان مشایی نیز از این نکته مستثنی نیست.
- در اوضاع و احوالی که «ز منجنیق فلک سنگ فتنه می بارد»، همگان باید اهمیت آرامش فکری فضای جامعه را درک کنند و در راستای خدشه دار کردن آن نکوشند، زیرا هر لحظه ای صرف حواشی بی مورد شود، لحظه ای است که صرف پیشرفت کشور نمی شود.
- همه باید گوش به زنگ باشیم تا این جریان خاص پا را از گلیم خویش فراتر نگذارد. این نکته به معنی اقدام عملی و … علیه اینان نیست، بلکه صرف آگاه ماندن از وضعیت و تحرکات این جریان نقشی به سزا در کنترل آنها دارد. این آگاهی جلوه ای است از آنچه «بصیرت» خوانده می شود.
آنک خروس می خواند
نوشته شده: آوریل 11, 2011 دستهبندی شده در: شعر | Tags: آوینی دیدگاهی بگذارید »در رثای سید شهیدان اهل قلم:
آنک خروس می خواند
بر فراز پرچینی مشئوم از ابرهای سیاه دل
و عابران را در مسیرهای ناهموار میان سنگلاخ، هراس در دل می افکند
ساعت ها خفته اند
ساعت ها خفته اند و درای هیچ زنگی یا طنین ناقوسی،
زمان را به پاسداری بر نمی خیزد
مهتاب را بنگر!
آویخته از شاخی خشک، و در هزاهز بادهای مخالف، چون به دار کشیده ای بر خویش می لرزد
به فانوسی مانند است که او را روغن به انتها رسیده، در آستانه مردن است.
نه! مهتاب نیست آن که به چشم ها می نماید و در حدقه ها می درخشد.
نیک بنگر!
کورسوی چراغ گورکنان است که تابوتی در قفایشان پای بر خاک می کشد و نادلخوش راه می برد
ساعت ها مرده اند
ساعت ها مرده اند و قمری نیست تا زمان را به گاهشماری برخیزد
افلاک در مغاکی دودناک و سیاه، چهره پنهان کرده اند و جبه های بویناک و متعفن بر سر، چون ملکان عذاب پوشیده راه می روند و ناپیدا
چه ساعتی است اکنون؟!
چه گاه شومی است این پگاه مرده متولد گشته!
به راستی پگاه است آیا؟
یا که شب هنوز بر اریکه جلوس کرده و مغزهای آدمیان را در طبق های زرین به ضیافت ماران خفته بر مناکبش برند؟
ابلیس گریخته است
ابلیس نیز تاب شومی این گاه را ندارد و در درکات دوزخ در کنج جانپناهی خزیده است
به راستی شب است آیا؟!
چنین سیاهی و چنان تیرگی را کسی به شب منسوب نتوان نمود…
ادامهی این ورودی را بخوانید »
آنارشی در غار دیجیتال
نوشته شده: مارس 4, 2011 دستهبندی شده در: اندیشه | Tags: Panopticon Society, Transparent Society, قدرت, مراقبت, امنیت دیدگاهی بگذارید »تحولات سریع جامعه غرب در خلال سده های بعد از رنسانس، سبب واکنش هایی از جانب شهروندان غربی گشت که تعادل زندگی گذشته شان با این تحولات سریع به چالش کشیده شده بود. بعضی از این واکنش ها چندان هم لطیف نبوده و دولت ها را مجبور به توسعه نهادهای کنترلی و مراقبتی جدیدی برای سرکوب واکنش های نامطلوب کردند.
در راستای ایده هایی برای چنین هدفی، جرمی بنتام طرح یک «زندان همه سو نگر» یا Panopticon را ارائه داد. در طرح وی، اتاق نگهبانان در مرکز یک زندان مدور است و به تمامی بخش ها و سلولها دید دارد و زندانیان با علم اینکه هیچ زاویه ای از دید نگهبانان مخفی نیست، جرئت ارتکاب به فرار یا حفر تونل و … را ندارند.
هر چند طرح این زندان هیچ گاه عملی نشد، اما ایده آن توسعه پیدا کرده و مفهوم «نهاد همه سونگر» (Panopticon Institute) و سپس «جامعه همه سو نگر» از آن زاده شد.
جامعه همه سونگر جامعه ای است که به لطف فناوری های مراقبتی (Surveillance) همه رفتارها وکردارهای افراد جامعه از سوی دولت یا نهادی مشابه رصد می شود. پر واضح است که تنها در عصر اطلاعات چنین جامعه ای عملاً قابل تحقق است، چرا که حتی قوی ترین دستگاه های امنیتی نیز بدون دسترسی به فناوری مربوطه، قادر به رصد همه افراد جامعه نیستند.
برای خیلی ها تصور زیستن در چنین جامعه ای دهشت آور است. از اینکه حریم خصوصی دیگر مفهومی نداشته و همه چیز و همه کس در همه جا و همه وقت قابل رویت باشد. برخی از نوسندگان و رمان نویسان نیز با این ایده داستانهایی را نیز نوشته و پیشاپیش وقوع چنین کابوسی را خطرناک دانسته اند.
اما این نهایت کابوس نیست. از آن وحشتناکتر، «جامعه شفاف» (Transparent Society) است. ایده ای که اولین بار توسط دیوید برین مطرح شد و عبارت است از جامعه ای که به عموم شهروندان با دسترسی به انواع و اقسام تکنولوژی هایی که قبلاً تنها در اختیار جاسوسان بود (نظیر دوربین های کوچک؛ میکروفون های قوی و پنهانی، دسترسی به پایگاه های داده که اطلاعات شهروندان در آن ذخیره شده و …)، این امکان را دارند که در زندگی هم سرک بکشند. این قضیه فراتر از یک چشم چرانی (Voyeurism) صرف و از روی کنجکاوی است، بلکه نوعی تجسس هدفمند به منظور کسب اطلاعات خاص و نهایتاً استفاده از چنین اطلاعاتی است.
آپارتمانی از شیشه را در نظر بگیرید که همه ساکنان اش بتوانند به راحتی بقیه ساکنان را حتی در خصوصی ترین لحظات ببینند. تفاوت بسیار است بین جامعه ای که امکان رصد تنها در اختیار دولت است، با جامعه ای که همگان از این امکان برخوردارند، زیرا «دانش قدرت است» و من با داشتن دانشی در مورد شما، می توانم بر شما «اعمال قدرت» کنم و این اعمال قدرت می تواند به اعمال «سلطه» نیز بدل شود.
وضعیت دوم یعنی هرج و مرجی مطلق. هر دولتی، هرچقدر هم فاسد، در راستای کنترل شهروندان و اعمال قدرت، حدود و ثغوری برای خود قائل است و از قواعدی پیروی می کند. وجود چنین قواعدی سبب می شود دست کم آن دسته از شهروندانی که از این چارچوب تبعیت می کنند، از حداقلی از امنیت برخوردار شوند، اما در یک جامعه شفاف، قدرت در چهارچوب یک سیستم منتظم عمل نکرده و این احتمال می رود که آنارشی اطلاعاتی به آنارشی قدرت و نهایتاً آنارشیزم کامل و نابودی جامعه بیانجامد.
انگیزه ام برای ورود به این مبحث، اتفاقات بعد از انتخابات 88 بود که دو طرف دعوا با استفاده از فناوری های نوین، پیاده نظام های طرف مقابل را شناسایی کرده و در «لیست پیگرد» قرار می دادند. در یک سو، حاکمیت قرار دارد که علاوه بر دسترسی به اطلاعات بیشتر، از یک ویژگی کلیدی برخوردار است و آن امکان «تصدیق اطلاعات» (Data verification) است. یعنی بهتر از بقیه می تواند از صحت اطلاعات خود مطمئن شود (در اینجا مثلاً بفهمد آیا سوژه را به درستی شناسایی کرده یا بیگناهی را تحت تعقیب قرار داده است)، در حالی که طرف مقابل با فقدان چنین امکانی، ریسک خطای بالاتری دارد.
قبلاً در پستی در باره ویدئوکلیپ فحاشی به فائزه هاشمی، اعتراض خود را به چنین رویکردی نشان داده ام. با وجود دستگاه های قضائی و انتظامی، ورود شهروندان به فرایندهایی که کارویژه چنین دستگاه هایی است، اشتباهی مرگبار است.
ممکن است عنوان شود که ضعف عملکرد این دستگاه ها یا عدم اطمینان به صداقت و بی طرفی شان موجب چنین وضعیتی است، اما توجه شود که در زمانه ای که به حسن نیت قاضی و پلیس تردید وارد باشد، چه تضمینی وجود دارد که به حسن نیت شهروندان عادی اعتماد کرد؟ از کجا معلوم که نویسنده این وبلاگ، عکس صاحبخانه یا طلبکار یا رقیب عشقی یا همکار موفق اش را از سر کینه شخصی یا حسادت، به عنوان اغتشاش گر یا چماقدار و مزدور یا نیروی امنیتی سرکوب گر، در فضای سایبر قرار نداده و عقده گشایی نکند؟
حتی به فرض قبول حسن نیت (Good Intention) شهروندان عادی، احتمال خطای عملکردی آنان در قیاس با نیروهایی که انحصاراً بدین منظور آموزش دیده اند، خیلی بالاتر خواهد بود. این هر دو به این معنی است که افراد بیگناه یا بی طرف بسیاری ممکن است قربانی این نوع اعمال قانون (Law Enforcement) عمومی نامتناسب و بی قاعده شوند.
رفتارهایی این چنینی قبلاً و در دوران ماقبل عصر اطلاعات نیز روی داده و Lynching نامیده می شوند. گروه های با عقاید خاص و عموماً متعصب و تندرو نظیر «کوکلاس کلان» یا مافیاهای محلی از جمله مرتکبین چنین دادگاه های خلاف قانونی هستند که معمولاً با حلق آویز کردن یا آتش زدن متهم، به زعم خود عدالت را اجرا کرده اند.
نمی دانم چگونه می توان با چنین پدیده هایی مقابله کرد. اما مطمئنم که راهکار آن سخت افزاری نخواهد بود و باید سطح فکری جامعه را ارتقاء داد تا به موازات برخورداری از امکان دسترسی به دانش/قدرت، اخلاق چنین برخورداری را نیز فراگرفته و رعایت کند.
تا آن روز، شخصاً زیستن در جامعه همه سو نگر را به جامعه ای شفاف ترجیح می دهم تا از سوی عده کمی تحت نظر باشم تا از سوی انبوه جامعه.
سیمای مرد فحاش در جوانی
نوشته شده: مارس 3, 2011 دستهبندی شده در: اندیشه | Tags: قانون, قضاوت, اخلاق, سیاست 2 دیدگاه »این روزها، چندان که اوفتد و دانی، اینترنت حال و روز خوبی ندارد و بالطبع دست من هم از اخبار داغ! کوتاه مانده بود. بعد از هزار ضرب و زور که توانستم وبگردی کنم، مطلع شدم که ویدئویی از حمله و فحاشی به فائزه هاشمی منتشر شده که یک آدم مثلاً ارزشی سخنانی را نسبت می دهد که بر طبق کلام خدا، حدش کم از هشتاد تازیانه نیست.
واکنش ها هم طبق معمول متفاوت بود. بعضی تایید! (پناه بر خدا) و بعضی تقبیح کردند. اما در این میانه گروهی تقبیح صرف را کافی ندیدند و به خیال خود خواستند کاری بیشتر صورت دهند.
جدا از آنکه مطابق قانون تنها مقذوف حق شکایت و پیگیری دارد، آن جماعتی که خود را وکیل همه می پندارند، دست به کار شده و سعی در شناسایی ناسزاگو برآمدند. از وکلای خود خوانده در این میان به مفتش بدل شدند و مظنونانی را شناسایی نموده و بعد به جلد قضاوت درآمدند و تصویر و مشخصات مظنونانی را که گناهکار می دانستند در کوی و برزن دنیای مجازی پخش کردند.
قضا را، از این میانه یکی از قربانیان چنین افشاگری پرعیب و ایرادی «امیرحسین انبارداران» بود که مرا با وی آشنایی هست. آن قدر که وقتی چندسال پیش که کتابفروشی انجمن قلم را می گرداند، وقت و بی وقت و در مسیر آمد و شد مهمانش بودم و از چای دیشلمه تا افطاری پر و پیمان، زحمت اش داده ام. آدم نازنین و اهل قلمی است که تنها گناهش، تشابه ظاهری اندک با آن بی ادب خدانشناس هتاک است. صدالبته مذهبی هم هست و دل در گروی جمهوری اسلامی دارد، و شاید همین نکته آخر آن قضات خود خوانده را محکومیت اش بیشتر مصر کرده باشد.
در یکی دو جایی که دیدم اسم انبارداران را برده اند، پیغام و پسغام گذاشتم که: «بابا طرفتان را اشتباهی گرفته اید و این بیچاره روحش هم خبر ندارد از ماجرای ویدئو و اتهامی که به او زده شده»، اما تا این حال ندیدم اثری داشته باشد.
هتاکی و گستاخی و دشنام گویی بد است. حتی دشنام به خدایان دروغین و بتها نیز درکتاب خدا نهی شده است. اما از سوی دیگر اتهام زدن و بی گناهان را نسبت جرم دادن نیز از بی اخلاقی نیست؟
آیا آن حضراتی که با شعفی غیرقابل وصف از اینکه مجرم را یافته اند، یک لحظه به این اندیشیده اند که شاید در این تشخیص به خطا رفته باشند؟ آیا درست است که به صرف در دسترس داشتن تریبون یا رسانه ای، بدون رعایت تشریفات لازمه، حکم صادر کرد؟
به این می اندیشم که فردا روزی(که مباد) ، انبارداران عزیز ما به همراه خانواده اش در کنار خیابان یا … مورد تعرض چند نفر قرار گیردکه به خیال خودشان می خواهند وی را گوشمالی دهند. آن هم به گناه نکرده و جرم مرتکب نشده و اگر در این میان دلی بشکند (جرئت ندارم بگویم دست یا سری)، آیا این قضات معلوم الحال ما با وجدان خویش کنار می آیند یا نه؟
واقعاً به کجا می رویم؟ تا کجا بر سر کشکمش های سیاسی، وجدان و اخلاق و انصاف را سر می بریم؟ آیا صرف اختلاف نظر سیاسی مجوزی است برای اتهام زناکاری به یک زن؟ آیا صرف بسیجی بودن مجوزی است برای اتهام هتاکی و چماق داری؟
بدبختانه این بی اخلاقی ها منحصر به یک دار و دسته سیاسی خاص نیست و همه پیروان چشم و گوش بسته و از خدا بی خبر دعواهای سیاسی همگی «ساکنان این کوی اند».
میان شعار و شعور تفاوت بسیار است.
حیرت و دقت
نوشته شده: فوریه 22, 2011 دستهبندی شده در: اندیشه | Tags: بورژوازی, جنبش سبز, روانکاوی, سروش, عقده دیدگاهی بگذارید »عبدالکریم سروش بحثی دارد به عنوان : «غلبه قوای حیرت بر قوای دقت» در تمدن ایران.
به زعم وی خلق و خوی فرهنگی ایرانیان خصوصاً در سده های اخیر متاثر از انگاره های متصوفه و درویشی گری، به این تمایل دارد که از کمیات منطقی بگریزد و به دامن کیفیات ذهنی پناه برد. این گزاره، چندان بی اشکال نیست و مخالفانی هم دارد، اما به هر روی، بسیار به کار تحلیل بعضی اتفاقات سیاسی این روزهای ایران می خورد*.
قبلاً هم بیان کرده ام که بورژوازی نو ظهور جامعه ایران- که درعین برخورداری از پاره ای ثروت ها، خود را محروم از قدرت می بیند- به دنبال گسترش حوزه خود به ساحت قدرت سیاسی است. اما مشکل آنجاست که در جامعه ایران امروز، خصوصاً در سپهر سیاسی اش، عرصه از آن مردان انقلابی است، یا کسانی که سابق بر این انقلابی بوده اند. بورژوازی با انقلابی بودن اما، سر سازگاری ندارد. از اینجاست که این سائق و رانش اجتماعی و حتی روحی، در محیط سیاسی سرکوب شده و به شکل یک عقده روانی جمعی در می آید.
واکنش های دفاعی روانی در برابر عقده های فروخورده چند گونه است. یکی از این واکنش ها، رویاپردازی و قطع یا کمرنگ شدن ارتباط ذهنی فرد با واقعیات دنیای خارج است. فردی را تصور کنید که مثلاً از راه یافتن به دانشگاه بازمانده، اما در رویاها یا تخیلاتش، خود را یک دانشجوی موفق یا حتی استادی برجسته می بیند و تمنایی را که در عالم واقع بی پاسخ مانده را در عالم خیالات ارضا می کند.
شاید سرخوردگی های فراوانی که در تاریخ ایرانیان است، سبب نوعی دوریش مسلکی و رویاپردازی جمعی شده ونهایتاً آنی شود که سروش غلبه قوای حیرت بر دقت اش می نامد.
این اتفاق در قضیه جنبش به اصطلاح سبز هم مشهود است. این جریان پس از انتخابات و در اعتراض به آنچه که «تقلب انتخاباتی» اش می دانست، شروع شد و در در فضای غبارآلود و پر التهاب آن ایام حامیان یا موافقانی داشت. اما به مرور که گرد و غبار میدان فرونشست و شفافیت بیشتری حاصل آمد، از عرض و طول آن کاسته شد و نهایتاً به چند بیانیه دوره ای از سوی رهبران و چند تجمع کوچک از سوی حامیان، تنزل یافت.
نمونه اخیرش حرکتی بی فایده در روز 25 بهمن بود. جالب آنکه در روز مذکور عِده و عَده چندانی به میدان نیامد و همان معدود افراد نیز یادشان رفت شعاری در حمایت از مصری ها و تونسی ها- یعنی بهانه اصلی که برای تجمع ذکر شده بود- بگویند! . اما جالب تر آنکه بعضی رسانه های موافق شان خبر از حضور میلیونی مردم دادند!
این تیترها را صرف نظر از اینکه بلوفی سیاسی یا فرار به جلو باشد، باید از مناظری دیگر نگریست و یکی از این مناظر می تواند روانکاوی جمعی باشد. این که چگونه گروهی به این توهم می رسند که خود میلیونی ببینند واقعاً جای تامل دارد. بدتر آنکه میلیون ها نفری را که در 22 بهمن به خیابان ها آمده و در حمایت از نظام شان شعار داده اند را نمی بینند. بعضی ها این حالت را تعبیر به نوعی پررویی سیاسی می کنند، اما این تنها مرا قانع نمی کند.
به زعم من، تمنای محال بورژوازی ایرانی و بخشی از طبقه متوسط جامعه که مجالی برای برآورده شدن در عالم واقع ندارد، سبب غلبه قوای حیرت بر دقت این جماعت شده است.
*
پی نوشت: حسین شریعتمداری که خبر از راهپیمایی 50 میلیونی داده هم به نوعی دچار این آفت است، منتها به عللی غیر از تمنای بورژوازی
————————-
ریشه این نکته را می توان در آراء اصحاب فلسفه سنت گرایی دید، برای مثال در عقاید رنه گنون در کتاب معروفش: سیطره کمیت و علامات آخرالزمان*
اکثریت خاموش در جامعه ایران
نوشته شده: فوریه 13, 2011 دستهبندی شده در: اندیشه, سیاست | Tags: محسن سازگارا, نیکسون, نظام ایران, انتخابات, اکثریت خاموش, اعتراض, جامعه شناسی دیدگاهی بگذارید »در زمانی که در ایالات متحده آمریکا، بر طبق آموزه های لئو-اشتراوس، انتخابات صرفاً «نمایشی» از یک انتخابات واقعی بود و در روزگاری که این نخبه ها بودند که در سایه القای مشارکت عوام، در قدرت جابجا می شدند، ریچارد نیکسون با اصطلاح برخورداری از حمایت «اکثریت خاموش» پا به عرصه سیاست آمریکا گذاشت.
اکثریت خاموش عبارت است از جمعیتی که در میان تنازعات سیاسی پر سر و صدا، چندان به حساب نمی آید، اما رای تعیین کننده ای دارد که می تواند به شکلی قاطع و موثر، نتیجه رقابت های سیاسی را تغییر دهد.
حال این سوال مطرح است که اکثریت خاموش در جامعه ایران چه کسانی هستند؟ به خاطر دارم که اولین بار این عبارت به شکل رسمی در شعارهای انتخاباتی محسن سازگارا در انتخابات شورای شهر دوم تهران مطرح شد و نامبرده خود را نماینده اکثریت خاموش نامید. هرچند که وی در آن انتخابات مانند بقیه اصلاح طلبان در جلب آرای مردم طرفی نبست و مدتی پس از آن نیز راهی غرب شد.
آیا اکثریت خاموش طبقه متوسط شهری است؟ آیا اکثریت خاموش تکنوکرات ها و بوروکرات های دولتی اند؟ یا اقشاری دیگر را باید جستجو کرد؟
سخن گفتن در این باره کار سختی است و از آن پیچیده تر حکم صادر کردن. زیرا مطالعات اجتماعی میدانی در جامعه ایران خیلی کم اتفاق افتاده و عموم فعالیت های جامعه شناسان ایران در محیط های آکادمیک و نظری روی می دهد و کمتر بوده مواردی که یک طلبه علوم اجتماعی به میان متن مردم رفته و با استفاده از روش های تحقیق مناسب، صحت و سقم گزاره ای بیازماید. در این حالت چاره ای نیست جر آن که یکی مثل من، مشاهدات شخصی خود را پایه ای برای مردم پژوهی قرار دهد. با این توضیح (و نیز عرض پوزشی که در آن مستتر است) برداشت خود از اکثریت خاموش جامعه ایرانی را بیان می کنم:
کمتر کسی را می یابید که در مکان های عمومی، چه محفل های خصوصی و چه رسمی، بر طبق عادت ایرانیان، نقبی به سیاست نزند. در این موارد به هیچ روی مهم نیست که موضوع صحبت چه باشد، زیرا نهایتاً ذهنیت سیال و خلاق ایرانی، به شکلی درست یا غلط، بین موضوع گفتگو و مقولات سیاسی وجه ارتباطی خواهد یافت. عملی که کاملاً تداعی آزاد مصطلح در روانکاوی را به یاد می آورد!
به هر روی، هرگاه که سخن به سیاست می کشد، جمهوری اسلامی و سیاست هایش نقد می شوند. گویندگان نکته ای و گوشه ای از اقدامات نظام را برمی گزینند و آن را نقد و معمولاً تخطئه کرده و در این فرآیند چند شاهد و مثال از موقعیت های مشابه در کشورهای دیگر و یا از زمان آن خدابیامرز! می آورند و عمق فاجعه را به همگان گوشزد می کنند. مخاطبان نیز یا سر به تایید تکان می دهند یا حداکثر سخنی نمی گویند و بسیار به ندرت پیش می آید که کسی- باز هم درست یا غلط- از اقدام یا سیاستی حکومتی دفاع کند.
در چنین احوالی، برداشتی که در طول مدت زمانی تقریباً طولانی برای یک فرد ایرانی ممکن است حاصل آید آن است که عموم جامعه ایران، شهروندانی ناراضی و معترض به وضع موجودند. سخنی که چندان گزاف هم نیست، زیرا کاستی های جامعه ایران کم نیست، اما نکته اینجاست که آیا این نارضایتی اجتماعی ناگزیر و همیشه باید مرادف نارضایتی سیاسی باشد؟ پاسخ بسیاری به این سوال مثبت است، زیرا یکی از اصلی ترین بنیان های نارضایتی های سیاسی (که می تواند به تغییر دولت ها و حتی نظام ها بیانجامد) نارضایتی های اجتماعی است. لکن به زعم من، این همه ماجرا نیست.
کافی است هر سال به واقعه ای که به نوعی به رفراندومی سالانه برای جمهوری اسلامی تبدیل شده نگاهی بیاندازیم: راهپیمایی روز پیروزی انقلاب اسلامی در 22 بهمن
در خلال این سالها، چنین تجمعاتی هم از سوی طرفداران نظام و هم از سوی مخالفان اش به آزمونی برای سنجش میزان اقبال عمومی نظام جمهوری اسلامی بدل شده و نتیجه همواره حاکی از آن است که اکثریت (این کلیدی ترین مولفه دموکراسی) قابل توجهی از مردم هنوز حامی نظام اند.
بسیاری از مخالفان نظام ایران در درک این نکته عاجزند و آن را بر نمی تابند. به زعم آنها چطور در جامعه ای که در هر محفلی که بنشینی، سخنگویی در طرفداری از حکومت ایران نمی یابی، به ناگاه این خیل از جمعیت در راهپیمایی ها شرکت می کنند؟! پاسخ هایی که به این پرسش داده شده تا کنون بسیار سطحی و حتی مضحک است:
اجبار حکومتی، استخدام مزدور از افغانستان و بنگلادش، توزیع وجه نقد، توزع کوپن ارزاق و از همه جالب تر پخش ساندیس!
چنین ادعاهایی ممکن است در جدال های لفظی و عربده کشی های از سر احساسات، ثمری نظیر تخلیه کردن بغض و هیجانات فردی داشته باشد، اما آن چه واضح است این حقیقت است که همگی می دانیم با چنین انگیزه هایی نمی شود چنین انبوهی از جمعیت را به خیابان ها آورد. انصاف علمی حکم می کند که در مواجهه با پدیده هایی که از تبیین علمی آنها عاجزیم، عینک پیش داوری یا احساسات را به کناری نهیم و شجاعانه با حاق حقیق روبرو شویم و از استدلالات بی پایه دوری کنیم.
شاید مفهوم اکثریت خاموش، تا حدودی بیان کننده این پدیده باشد که چرا برای خیلی ها درک و دانستن جهت گیری عموم جامعه ایرانی (به مثابه هر جامعه دیگری) غیرممکن است. آیا این جمعیت تاثیرگذار که در حساس ترین لحظات با نیروی خود نتیجه حوادث را تعیین کرده، اما در هیچ محاسباتی از سوی سیاسیون و نخبگان لحاظ نمی شوند، همان اکثریت خاموش نیستند؟
چگونه یک دست فروش ، آرماگدون را کلید زد
نوشته شده: فوریه 10, 2011 دستهبندی شده در: جهان, سیاست | Tags: مصر, هژمونی, آمریکا, آرماگدون, ایران, اسلام گرایی دیدگاهی بگذارید »خودسوزی محمد البوعزیزی، جوان تونسی جرقه ای بود برای انفجار انبار باروت خشم مردمان خاورمیانه و عمدتاً عرب که در خلال چند دهه انباشته و متراکم شده بود. شعله های این خودسوزی فقط دامان بن علی را نگرفت و خیلی زود در سرسرای فرعون امروز مصر نیز نعره های «ارحل یا مبارک» طنین انداز شد.
مصر، این ابوالهول خفته بر ترعه سوئز- که نفت غرب را از خود عبور می دهد- این همسایه دیوار به دیوار خط مقدم نبرد فلسطین و اسرائیل، و این درگاه اتصال اروپا، آفریقا و آسیا، با وسعتی فراوان و جمعیتی مستعد و جوان، اما بلااستفاده، دارد آن طعام فاسدی را که سال ها به خوردش داده اند روی سر غرب و شاید دنیا قی می کند.
غربی ها با نگرانی اوضاع مصر را رصد می کنند. حتی تونی بلر هم در فاصله تنفس جلسه دادگاه حقیقت یاب جنگ عراق، فرصت را غنیمت می شمرد تا لزوم «مدیریت» حوادث مصر را گوشزد کند. وی به خوبی می داند این جنگی بر سر همه یا هیچ است. درست است که جنوب سودان به نفع غرب تجزیه شده است، اما از دست دادن مطمئن ترین متحد در خاورمیانه، این شیرینی را تلخ خواهد کرد. همه می دانند اوضاع به نقطه بی بازگشت رسیده است. حتی تامس فریدمن دهشتبار ترین تحلیل حوادث اخیر را در این جمله می داند: «اوضاع مثل قبل نخواهد بود+».
جریان بیداری اسلامی می داند پیروزی در مصر تکمیل دومینوی پیروزی انقلاب سی و دو سال پیش ایران است و برای همیشه نقشه دنیا را تغییر خواهد داد. غرب هم به خوبی می داند از دست دادن مصر از دست دادن جهان است. این چنین است که همه نفس ها در سینه ها حبس شده و سیاست مداران با بیم و امید چشم به میدان التحریر دوخته اند.آیا در سالگرد انقلاب 57، اوباما نیز چون همتای دموکراتش کارتر، اصلی ترین پایگاه خود را از دست خواهد داد؟
به گمان من، اگر غرب در کنترل و مدیریت تغییرات سیاسی در مصر توفیقی نیابد، ناچار به مداخله خشن نظامی خواهد بود تا از اتصال جریان اسلام گرای مصر به غزه و فلسطین ممانعت کرده و امنیت لرزان اسرائیل را تقویت کند. این تهاجم ممکن است به بهانه حراست از کانال سوئز صورت گیرد و سبب افزایش خشم و التهاب در منطقه خواهد شد و اصطکاکات سیاسی میان جبهه مقاومت (متشکل از ایران، حزب الله لبنان، سوریه و برخی گروه های عراقی) با نظام سلطه شکلی نظامی به خود خواهد گرفت، کابوسی که هم غرب و هم ایران سالهاست که از آن دوری می کنند.
آمریکا می داند تبعات درگیری نظامی با ایران تنها محدود چند صد یا چند هزار کشته نخواهد بود و شکست در این بازی به قیمت افول کامل هژمونی آمریکایی است، از این جاست که هنوز ریسک چنین قماری را به جان نخریده و بنا ندارد تا رسیدن به آمادگی کامل، در راه گام بردارد. اما تحولات شاخ آفریقا همه معادلات قبلی را به هم ریخته و ای بسا چاره ای برای آغاز زودهنگام آن حمله تاریخی به مرزهای اسلامی نباشد. تعلل های مبارک در اثر فشار اسرائیل نیز جز زمان خریدن هیچ هدفی ندارد. اما زمان خریدن برای چه؟ برای آماده شدن برای یک اتفاق بزرگ، و آیا آن اتفاق بزرگ نمی تواند همان آرماگدون باشد؟ فراموش نکنیم که حتی هالیوود هم نوید داده سال 2012 سال سرنوشت است. به شرطی که مبارک بتواند تا چند ماه دیگر برای اجرای سناریو تاب بیاورد.
از طرف دیگر جریان مقاومت هم می داند که یا نباید علیه مبارک به میدان می آمد و یا حال که آمده، نباید از وسط راه برگردد. زیرا در صورت استقرار مجدد مبارک یا رژیمش، هیچ چاره ای جز قلع و قمع خونین مخالفان نخواهد داشت و فضای خفقان آور امنیتی بسیار تنگ تر خواهد شد و حتی ممکن است ائتلافی از نیروهای ناتو و اسرائیل، علناً در خیابان های قاهره، مخالفان را به نفع رژیم مبارک سرکوب کنند.
اگر اوضاع به این سمت حرکت کرد، یادتان باشد این جوان بود که ماشه آرماگدون را کشید:











